X
تبلیغات
کوچه باغ

 

هرگاه به زمان مي انديشم

ساعت ديواري خانه را نشانه مي گيرم

تا ...

برگشت عقربه ها به جاي مخصوص خود

آن هنگام

قلبم به احترام بر مي خيزد

تا...

جريان خون

به جاي مغز

به چشمانم

تا...

سرخي بي حد و حصر

تا...

اشك

به دامان لحظه هاي نگران و پر اضطراب

 

رها

+ تاريخ سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 9 نويسنده رها |

نگاهت كه مي كنم  

همان پيچكي مي شوم كه

به ديوار قديمي پيچيده و آجر مي بوسد

تا خورشيد

و

ماه

 

 

رها

+ تاريخ شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 8 نويسنده رها |

 

س  َ ر  د    است...

اجاق در پستو زبانه می کشد

پنهان!

شعله اش

می رقصد

تنها

 در نگاه  ِ من.

چشمانم امان نمی دهند

نمناک و  پر شبنم

آتش را در بر می گیرند....

 

گرم شده ام

در جنگ با سکوت

پیروز می شوم

آه !

حالا

بلند بلند

گریه می کنم.

 

رها

  

+ تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 18 نويسنده رها |

 

تنیده در تردید
سکوت پیشه می کنم
تا
 باور به تصاویر سیاه و سفید
پنهان در زیر دکمه های پیراهن ِ وصله شده از هیچ
تا هیچ
باقی می مانم
بی وقفه
بی حرکت
در حرارت ِ
سکونِ ِ مغز!
 
 
رها
+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 1 نويسنده رها |

 

ترانه ای ساخته ام

از آن فریاد که درونم را خنجر می زند

در پستوی پنهانی

که نشانی اش را

تنها تو می دانی

در سکوت

زمزمه اش می کنم

می سوزم

تا انتهای بغض.

به التماس 

زانو می زنم

تا

باور

نبودنت را هضم کند

....

رها

 

+ تاريخ سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 1 نويسنده رها |

 

 

 پیشکش به پدر عزیز و دوست داشتنی ام که رفت و من در دلتنگی اش می سوزم...

 

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و باتمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.


صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود.

و پلک هاش مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد.

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند


به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد.

و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود.

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد.

همیشه کودکی باد را صدا می کرد.

همیشه رشته ی صحبت را

به چفت آب گره می زد.

برای ما ، یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم

و مثل یک لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم.



و بارها دیدیم

که با چه قدر سبد

برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت.



ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم.

 

 

دوست (سهراب سپهری)

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 15 نويسنده رها |

 

نگاهِ نشسته بر لبان اش

سر به زیر روی سینه اش نقش می بندد

همانند یک گل !

قلبم در تپش محو می شود

و

من

در حاشیه !

رد پا گم می کنم

تا

دریا

 

 

 رها

+ تاريخ یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 15 نويسنده رها |