سكوت عجيبي وجودم را فرا گرفته است،

هر چه دق الباب مي كنم

كسي پاسخگو نيست؛

آري !

مدت هاست،

كه

من را به من

 راهي نيست !

 

 

رها

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1392ساعت 8 توسط رها |



چراع را بنگر
شاید خورشید را به یاد آوری!
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1392ساعت 9 توسط رها |

آن مورچه که لباس سیاه پوشیده بود عزادار دانه هایی بود که جارو برقی بلعیده بود.



رها

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1392ساعت 9 توسط رها |


مفهومي تازه! 

رونق گرفته در ميان انديشه هاي بازيافته ام


سكوت

مشقي جديد 

با الفباي گم شده در تاريكي خاطراتم

كه هر چه گشتم نيافتمش تا...

گام هايت

كه جرياني است 

در ميان آنچه نيافته ام تا به حال 


سكوت


هر چه گفتم ، نگفته بودم كه بگويم


حالا


سكوت


دردناك و اندوهناك


با اشكِ شوق


باز هم سكوت

لبخندي بر لب

چين هاي گوشه ي چشم 

و 

نگاه سوزناك مشتاق


سكوت


...

...

...

خدا نگه دار 



رها

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 14 توسط رها |

 

هرگاه به زمان مي انديشم

ساعت ديواري خانه را نشانه مي گيرم

تا ...

برگشت عقربه ها به جاي مخصوص خود

آن هنگام

قلبم به احترام بر مي خيزد

تا...

جريان خون

به جاي مغز

به چشمانم

تا...

سرخي بي حد و حصر

تا...

اشك

به دامان لحظه هاي نگران و پر اضطراب

 

رها

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 9 توسط رها |

نگاهت كه مي كنم  

همان پيچكي مي شوم كه

به ديوار قديمي پيچيده و آجر مي بوسد

تا خورشيد

و

ماه

 

 

رها

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 8 توسط رها |

 

س  َ ر  د    است...

اجاق در پستو زبانه می کشد

پنهان!

شعله اش

می رقصد

تنها

 در نگاه  ِ من.

چشمانم امان نمی دهند

نمناک و  پر شبنم

آتش را در بر می گیرند....

 

گرم شده ام

در جنگ با سکوت

پیروز می شوم

آه !

حالا

بلند بلند

گریه می کنم.

 

رها

  

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 18 توسط رها |