روزگار شب

 

جشم ها را

شسته،

بر ماه

 آويخته ام

تا

بتابد

بر

تن بي تابت

و

در آغوشت بگيرد!

 

...

...

...

آه!

كاش

پرده اي

چنين ضخيم

بر

پنجره ات

 نمي آويختي!!!

 

رها

 

همنوازی


 

انگشت هایم

روی زبانم

در جستجوی واژه ی

راه می روند

تا

قلم  را

به رقص

آورند


راهي نيست !

اشتباه آمده اند

سينه ام

را

مي خراشند

تا

به روحم،

دلم

دست يابند !



رها

یادگار عجوزه

حالا که تمام می شوم


قلپ قلپ


هوسم

را


می کند.



تاری

 از سبیلش

روی زبانم

جا مانده است؛


تف می کنم.


نوش!

 

قورتش می دهد


یادگار


عجوزه است


می ترسد!!!!

رها

شعر جهان

This Is A Photograph Of Me

It was taken some time ago.
At first it seems to be
a smeared
print: blurred lines and grey flecks
blended with the paper;

then, as you scan
it, you see in the left-hand corner
a thing that is like a branch: part of a tree
(balsam or spruce) emerging
and, to the right, halfway up
what ought to be a gentle
slope, a small frame house.

In the background there is a lake,
and beyond that, some low hills.

(The photograph was taken
the day after I drowned.

I am in the lake, in the center
of the picture, just under the surface.

It is difficult to say where
precisely, or to say
how large or small I am:
the effect of water
on light is a distortion

but if you look long enough,
eventually

you will be able to see me.)

 

Margaret Atwood

 

شعر جهان

Fire and Ice

 

 

         

   Some say the world will end in fire;

            Some say in ice.

            From what I've tasted of desire

            I hold with those who favor fire.

            But if it had to perish twice,

            I think I know enough of hate

            To know that for destruction ice

            Is also great

            And would suffice.

         

Robert Frost

 

 

پنجره!
آغوش باز کرده است،
من و
شمعدانی
در آغوش پنجره
باران می خوریم
سبز می شویم
گل می دهیم
ترانه
ترانه
در گوشِ
عکسِ
قابِ
روی دیوار!

 

رها

آن لحظه

که

می نوازیم

نگاهم

رودی می شود،

بر گونه هایم جاری!

طعم شور

روی لبانم

صدایی است

در

گوشم


"می رود
او می رود! "



رها

بر نمي گردم !

ازل؟ !

همین آغوش توست.

بر نمی گردم.

بگذار

جاودانه شوم!



رها

سرگیجه

 

خاطرات را

با وصله وصله ی

سوزن خیاط

پنهان می کند

 

 

پیراهن سپید

بی وقفه می رقصد

ما بین دو دنیا

خاطرات

آینده

 

 

هنوز پرده بکارت

خوب جوش نخورده است

خاطرات دور سرش می چرخند!

 

رها

 

نازک خیالی

 

نَفَسی

  که از من جدا شد

در لانه ی آن کبوتر

به جفت گیری

پرنده ها

می اندیشد.

 

رها

بیرنگ

 

خالي تر از سراب

 

سوار بر گل اركيده

 

رها مي شوم

 

دانه هاي هوا

 

روي نفسم هايم

 

  گل مي دهند

 

بوي عشق مي دهند

 

سبز مي شوم

 

آه!

 

خالي تر از سراب

 

بيرنگ

بيرنگ

 

 

موج

موج

 

 

دريا

مي شوم.

 

 رها