گمشده

سكوت عجيبي وجودم را فرا گرفته است،

هر چه دق الباب مي كنم

كسي پاسخگو نيست؛

آري !

مدت هاست،

كه

من را به من

 راهي نيست !

 

 

رها

آن مورچه که لباس سیاه پوشیده بود عزادار دانه هایی بود که جارو برقی بلعیده بود.



رها

مفهوم


مفهومي تازه! 

رونق گرفته در ميان انديشه هاي بازيافته ام


سكوت

مشقي جديد 

با الفباي گم شده در تاريكي خاطراتم

كه هر چه گشتم نيافتمش تا...

گام هايت

كه جرياني است 

در ميان آنچه نيافته ام تا به حال 


سكوت


هر چه گفتم ، نگفته بودم كه بگويم


حالا


سكوت


دردناك و اندوهناك


با اشكِ شوق


باز هم سكوت

لبخندي بر لب

چين هاي گوشه ي چشم 

و 

نگاه سوزناك مشتاق


سكوت


...

...

...

خدا نگه دار 



رها

ثانيه ها

 

هرگاه به زمان مي انديشم

ساعت ديواري خانه را نشانه مي گيرم

تا ...

برگشت عقربه ها به جاي مخصوص خود

آن هنگام

قلبم به احترام بر مي خيزد

تا...

جريان خون

به جاي مغز

به چشمانم

تا...

سرخي بي حد و حصر

تا...

اشك

به دامان لحظه هاي نگران و پر اضطراب

 

رها

نگاهت كه مي كنم  

همان پيچكي مي شوم كه

به ديوار قديمي پيچيده و آجر مي بوسد

تا خورشيد

و

ماه

 

 

رها

یک لحظه ...

 

س  َ ر  د    است...

اجاق در پستو زبانه می کشد

پنهان!

شعله اش

می رقصد

تنها

 در نگاه  ِ من.

چشمانم امان نمی دهند

نمناک و  پر شبنم

آتش را در بر می گیرند....

 

گرم شده ام

در جنگ با سکوت

پیروز می شوم

آه !

حالا

بلند بلند

گریه می کنم.

 

رها

  

مسیر...

 

تنیده در تردید
سکوت پیشه می کنم
تا
 باور به تصاویر سیاه و سفید
پنهان در زیر دکمه های پیراهن ِ وصله شده از هیچ
تا هیچ
باقی می مانم
بی وقفه
بی حرکت
در حرارت ِ
سکونِ ِ مغز!
 
 
رها

همیشه با من

 

ترانه ای ساخته ام

از آن فریاد که درونم را خنجر می زند

در پستوی پنهانی

که نشانی اش را

تنها تو می دانی

در سکوت

زمزمه اش می کنم

می سوزم

تا انتهای بغض.

به التماس 

زانو می زنم

تا

باور

نبودنت را هضم کند

....

رها

 

پیشکش به پدر عزیز و دوست داشتنی ام که رفت و من در دلتنگی اش می سوزم...

 

 

 پیشکش به پدر عزیز و دوست داشتنی ام که رفت و من در دلتنگی اش می سوزم...

 

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و باتمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.


صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود.

و پلک هاش مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد.

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند


به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد.

و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود.

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد.

همیشه کودکی باد را صدا می کرد.

همیشه رشته ی صحبت را

به چفت آب گره می زد.

برای ما ، یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم

و مثل یک لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم.



و بارها دیدیم

که با چه قدر سبد

برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت.



ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم.

 

 

دوست (سهراب سپهری)

...

 

نگاهِ نشسته بر لبان اش

سر به زیر روی سینه اش نقش می بندد

همانند یک گل !

قلبم در تپش محو می شود

و

من

در حاشیه !

رد پا گم می کنم

تا

دریا

 

 

 رها

همراه

"رو دست"
می خورم

از این شمع روشن

و

آن که خاموش است

- شاید برای همیشه

با من

در حسرت شعله یخ بزند...

 

 

رها

و اما...

 

 

این در

شاید بچرخد پاشنه اش

آشیل؟

 نه!

بگذار ساده باشد

شیله پیله

نه

من

همان چهار حرف هستم

که معنی اش سر هم می شود دیوانه

دیوانه ی دیوانه

و

این در


"در به در"

تنم؟

 نه

ذهنم!

و اما ..

این در

"بی خانمان"

خودم ؟

نه !

دلم!

این در ...


نه !

این به  اون  در
....


رها

 

پ.ن: چهار حرف: ش ی د ا

دوباره

 

از خواب بیدار می شوند

رگ ها

در جستجوی خون

قطره قطره

بیداری

را

به انزوا می کشند

چشمکی

در آن گوشه ی سیاه

عشق را

به بلوغ سینه های

دختر نارس

دعوت می کند

میهمانی شب های کال

در نور و آتش

سایش تن بر تن

تا زایشی دیگر

در حصار بی امتداد

 

 

رها

پایان

 

بی هوا "خاصیت"  اکسید می شود

در زنگار پرده بسته ی مرداب

نیلوفر بنفش رخ می تابد  از خورشید

آفتاب پنجره گشوده

پرده می شوید

در جوار شمعدانی های حوض  تاریخ گذشته

دست هایم ناخن می خراشد دیوار همسایه را

به بلندای پرش گربه

سیاهی گیسو در پیچ و تاب نگاه آشنا و ناشناس

رنگ می بازد

تا

تنهایی؛

سرنوشت،

رقم خورده

در

قهوه ی ترک

به اندازه ی چند پک سیگار

تا سقوط بر نعلبکی

رقص بر ساحت اندیشه

تا پیچ و تاب جان

بر طناب دار

...

روانم شاد.

 

 

 رها

 

 

 

 

 

امروز من

 

هوا دیگر سرد نیست؟

هوا

 که

 نه !

انجماد را نقس می کشیم

به سلامتی  ِ

آتش!

..

هسته ی خرما

در دهانم بازی می کند

برای فاتحه ای

نثار روح اش

که حالا یخ زده است.

 

رها

نهایت

در انتهای اوج

 بی کلام

نفس به شماره می افتد

سکوت،

 لب پر

عرق ریزان

لحظه را

به  آرامش

 آواز را

به دل

می خواند

 

رها

سروش ترانه

نگاه ِ مست

یا من!  

مست از نگاه

 با ترانه ای از فصل گریخته

شورانگیز

دست به دامان صدایت

همه نیاز می شوم

 می شناسمت

آنقدر

تا

محو فاصله

 

 هر لحظه

عشق

به وسعت نور

 به زیبایی چهره های نقش بسته در خاطره ی تاریخم

نزدیک می شود

می خوانی

نوای آتش آتشکده ی زرتشت را

می نوازی

تار تار گیسوی در بند تهمینه را

و من!

 رها در ترانه

به حرمت غرور گذشته

بیدار می شوم

 

 

رها

لحظه ها

ندیدنت را دید می زند

پنجره،  نگاه خانه

خیره به جاده

در حسرت  باران

 شکوفه  طلب می کند

در سوگ برگ ها!

آه!

نسیم؛

 امان نمی دهد

نوازش،  نوازش

کرشمه؛

نفس کش می طلبد...

بی طاقت،

سوت زنان

پرده بر پنچره می  کشم

چشم  بر خانه می بندم

سوت و سکوت

لب به لب

حرام می زایند

حرام.

 

 

رها

یادبود

 

صدایت را طرح می زنم

شکل ِ ابرها

سفید،

محصور در آبی آسمان،

دور دست و زیبا،

پر از تازگی

سفید تمام می شود

تندری می غرد

خاکستری

هجوم می آورد

سیاه می شود

صدایت اشک می ریزد

یا آسمان؟!

نمی دانم!

بوم؛

 لبریز از رنگ

نیازمند ِ خیال

مبهم می شود

 

رها

فریب

 

زمین را

چنگ نمی زنم

نوازش می کنم

راه،  پی می گیرم

طولانی است

در  اندازه جای نمی گیرد

همانگونه که سادگی ام !

لبخندی به وسعت همه ی من

"من"

 شده است.

زمین و زمان

آویزان از تار گیسویم

دنگ دنگ

می نوازند

ساز نا کوک لحظه ها را

درد دارد

رنج دارد

رودست خوردنم

آنقدر!

که

بند بند

انگشت هایم

سرخ و ورم کرده

روح نوازی می کنند

"جاده "

سراب ِ  پیچ در پیچ

در حلقوم می گیردم

دست به دامان ِ تنهایی

روی گردان از رویا

در

 سکوت  و شمع

تمام می شوم.

 

 

رها