یادش بخیر...
مرا ببوس، مرا ببوس
برای آخرين بار، تو را خدا نگهدار که مي روم به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت
در ميان توفان هم پيمان با قايقران ها
گذشته از جان بايد بگذشت از توفان ها
به نيمه شب ها دارم با يارم پيمان ها
که بر فروزم آتش ها در کوهستان ها
شب سيه سفر کنم، ز تيره ره گذر کنم
نگر تو ای گل من، سرشک غم به دامن، برای من ميفکن
دختر زيبا امشب بر تو مهمانم، در پيش تو مي مانم، تا سر بگذاری بر سر من
دختر زيبا از برق نگاه تو، اشک بي گناه تو،
روشن گردد يک امشب من
ستاره مرد سپيده دم، به رسم يک اشاره، نهاده ديده برهم، ميان پرنيان غنوده بود.
در آخرين نگاهش نگاه بي گناهش، سرود واپسين سروده بود.
بين که من از اين پس دل در راه ديگر دارم.
به راه ديگر شوری ديگر در سر دارم
به صبح روشن بايد از آن دل بردارم، که عهد خونين با صبحی
روشن تر دارم
مراببوس
اين بوسه وداع
بوی خون می دهد
هادی هر دفعه طوری این آهنگ را می خواند و سر تکان می داد که انگار تمام خاطرات زندگی اش با همین ترانه آغاز شده و شکل گرفته است.
ما هم هماهنگ با او سر تکان می دادیم و می خندیدیم و گاهی هم آوازش می شدیم! هادی شاعر بود شاعری که ادعا داشت چون مغزش فاسد بوده از دانشکده فلسفه اخراج شده است او
می گفت خدای من خدایی است که رقص می داند ...

یکبار که شب گردی می کردیم دختر و پسر کوچولویی دست هم را گرفته بودند و با فاصله از مادرهایشان راه می رفتند صحنه زیبایی بود هادی یکدفعه رو به جمع کرد و با لحن بچه گانه گفت:
تو را من همچو بادبادک دوست دارم
مثال پول قلک دوست دارم
تو گفتی بچه ای !
باشه !
ولی من
تو را بیش از لواشک دوست دارم!!!
یادش بخیر دوران خوبی داشتیم اضطراب و بی خیالی با هم وجودمان را فرا گرفته بود به شعر فکر
می کردیم و وطن! آینده را در همین دو خلاصه کرده بودیم. یادش بخیر...

و رسالت من این خواهد بود