انتشار نامه ای از فروغ فرخزاد به مجله فردوسی

 

در اولین مرحله آرزویم این است که شما را با مطالعه ی نامه طولانی ام خسته نکنم. من عادت ندارمفروغ فرخزاد زیاد حاشیه بروم و حتی تعارف معمول را بلد نیستم. به همین جهت، منظورم را بدون هیچ تشریفاتی بیان می کنم. من در دی ماه۱۳۱۳ در تهران متولد شد. راجع به پدر و مادر و میزان تحصیلاتم بهتر است صحبتی نشود. شاید پدرم از اینکه دختر پر رو و خودسری مثل من دارد، زیاد خشنود نباشد. یک سال است که به طور مداوم شعر می گویم. پیش از آن مطالعه می کردم و می توانم بگویم که بیشتر از همه روزهای عمرم کتاب های سودمند خوانده ام. سه سال است که اصولا روحیه شاعرانه پیدا کرده ام. راجع به راهی که در شعر انتخاب کرده ام، به نظر من ، شعر شلعه ای از احساس است و تنها چیزی است که مرا ، در هر حال که باشم می تواند به یک دنیای رویایی و زیبا ببرد. یک شعر وقتی زیباست که شاعر تمام هیجانات و التهابات روح و جسم خود را در آن منعکس کرده باشد. من عقیده دارم هر احساسی را بدون هیچ قید و شرطی باید بیان کرد. اصولا برای هنر نمی شود حدی قایل شد و اگر جز این باشد، هنر روح اصلی خود را از دست می دهد. روی همین طرز فکر شعر می گویم.

برای من که یک زن هستم، خیلی مشکل است که بتوانم در این محیط فاسد، در عین حال، روحیه خود را حفظ کنم. من زندگی خودم را وقف هنرم و حتی می توانم بگویم فدای هنرم کرده ام. من زندگی را برای هنرم می خواهم. می دانم این راهی است که سرو صدا و مخالفین زیادی برایم دست و پا کرده است. ولی عقیده دارم بالاخره باید سد ها شکسته شود. یک نفر باید این راه را می رفت و من چون در خودم گذشت و شهامت را می بینم، پیش قدم شدم.

تنها نیرویی که پیوسته مرا امید می دهد تشویق مردم روشنفکر و هنرمندان واقعی کشور است. من از مردم زاهد نمایی که همه کار می کنند و باز هم دم از تهذیب اخلاقی جامعه می زنند، بیزارم. و به علاوه من انتقاد صحیح را با کمال میل قبول می کنم نه انتقادی که از روی نهایت خودپرستی و ظاهر سازی و فقط به منظور از میدان به در بردن طرف و بدنام کردن او می شود.

می دانم که خیلی صحبت راجع به من می شود. می دانم که خیلی اشعار مرا تعبیر و تفسیر می کنند و حتی برای بدنام کردن من، برای اشعارم جواب می سازند تا به مردم وانمود کنند که من برای شخص معینی شعر می گویم. ولی با همه اینها، از میدان به در نمی روم. من شکست نمی خورم و همه چیز را در نهایت خونسردی تحمل می کنم. همان طور که تا به حال کرده ام. من عقیده دارم که یک قطعه شعر باید مثل جام شراب، انسان را داغ کند و همه ی کوششم در این راه مصروف می شود و سعی می کنم اشعارم در عین سادگی ، همین اثر را روی خواننده بگذارد.

در مورد نویسندگان و شعرایی که می پسندم، از میان شعرای ایرانی معاصر، فریدونن توللی را استاد خودم می دانم و به اشعار نادر نادرپور و فریدون مشیری بی اندازه علاقه مندم و به آن ها ایمان دارد. در اشعار فریدون مشیری لطف و رقتش را می پسندم و در اشعار نادرپور، قدرت تجسم و هنر توصیف و بشتیهات و استعارات بدیعی که به کار می برد از نظر من ممتاز و استادانه است.

از شعرای خارجی، شارل بودلر، شاعر فرانسوی را از روی ترجمه هایی که از اشعار او در مجلات چاپ شده می شناسم و می پسندم و به کنتس دونوای هم ارادت دارم چون مکتبم را به مکتب او نزدیک می بینم. اما تنها کتابی که هیچ وقت از خواندش سیر نمی شوم، ترانه های بیلیتیس است. بیلیتیس برای من مظهر همه چیز است. از نویسندگان خارجی ، آندره زید فرانسوی و امیل زولا را ترجیح می دهم و ضمنا موزیک ایرانی را به موسیقی کلاسیک و اروپایی ترجیح می دهم. چون من اصولا اندوه را دوست دارم و از رنج لذت می برم.

بعد از موزیک به سینما علاقه دارم ولی متاسفانه در شهری که فعلا زندگی می کنم، از نعمت دیدن فیلم خوب همیشه محرومم. بزرگ ترین آرزوی من این است که یک هنرمند واقعی باشم و همیشه سعی می کنم به این آرزو برسم چون کتاب را خیلی دوست دارم ، باز هم آرزو می کنم سطح فرهنگ مملکت بالا برود و مردم هنر و ارزش حقیقی آن را درک کنند و آنقدر فهمیده و روشنفکر بشوندکه دیگر به تحریک زاهد نماها تسلیم نشوند و به آن ها اجازه دخالت در کاری را که صلاحیت قضاوت ندارند ندهند.

آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن ها با مردان است. من به رنج هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی های مردان می برند، کاملا واقفم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن ها به کار می برم. آرزوی من ایجاد یک محیط مساعد برای فعالیت های علمی و هنری و اجتماعی بانوان است.

آرزو دارم مردان ایرانی از خود پرستی دست بکشیند و به زن ها اجازه دهند تا استعداد و ذوق خودشان را ظاهر سازند.

به امید آن روز

فروغ فرخ زاد

اهواز

 

برگزفته از سایت صدای آمریکا

 

روانش شاد

                                          َعلي حاتمي

 ۱۴ آذر برای بسیاری از سینما دوستان روزی معمولی نیست چرا که درست ۱۱ سال قبل در ۱۴ آذر ۱۳۷۵ سایه سنگین مرگ بر سر فیلمسازی آمد که به معنای واقعی کلمه نماد بارز سینمای ملی ایران بود. امروز ۱۱ سال از آن واقعه تلخ می گذرد، ۱۱ سالی از کوچ حاتمی می گذرد و ما را در میان تلاطم آونگ ساعت ها کنار سینما از او دور و تنها مانده اییم و هر روز بیش از پیش جای خالی او که مثل شاعرانی چیره دست نبض متن و تصویر را در دست می گرفت تا مخاطب حض بصر ببرد احساس می شود. از علی حاتمی به عنوان فیلمساز همه زمانه ها یاد کرده اند و چه بسا اگر بیماری مجال بیشتری به او می داد در دیوان پرافتخار شعر تصویری اش شاهد تصویری متفاوت از جهان پهلوان ایران زمین بودیم، غلامرضا تختی. علی حاتمی در سال ۱۳۲۳ در تهران به دنیا آمد و پس از طی کردن تحصیلات ابتدایی وارد دانکشده هنرهای دراماتیک بود و شاید حین تحصیل در دانشکده هنرهای دراماتیک باعث شد تا سینما و دنیای حاتمی هم درام شوند. خاصیت درام متن خوب و سنجیده است و حاتمی چه استادانه موفق به اجرای آن می شد. هنوز در خاطر بسیاری از سینما دوستان شاعرانه ترین فیلم های سینمای ایران متعلق به مرحوم علی حاتمی است. از نظر بسیاری "مادر" علی حاتمی عاشقانه ترین شعر تصویری است که یک فرزند می تواند برای مادرش به یادگار گذاشته باشد. هنوز هم به واقع وقتی صحبت از سینمای ملی و به تعبیر دوستان "سینمای فاخر" می شود اولین اسمی که به ذهن خطور می کند نام و یاد مرحوم علی حاتمی است. اگر امروز با ضعف بزرگی به نام نبود آثار بزرگ ملی رو به رو هستیم ۱۶ سال قبل فیلمسازی بود که "دلشدگان" را برای ما به یادگار گذاشت و به همین دلیل است که هر روز بیشتر و بیشتر جای خالی او احساس می شود. در این زمانه که هر روز بیشتر حسرت داشتن سینمای ملی و نه صرفا جشنواره ای را می خوریم در روزگارانی نه چندان دور فیلمسازی بود که هم درام نویسی را می دانست و هم گوش موسیقیایی داشت و هم ضرباهنگ تصویر را می شناخت و به همین دلیل هر گاه تصویر ناموزونی را روی پرده نقره ای سینما می بینیم جای خالی اش بیشتر احساس می شود.

 

 

خبرگزاری آفتاب

مهرگان خجسته باد!

  

"می ستاییم مهرِ دارنده ی دشت های پهناور را،
او که به همه ی سرزمین های ایرانی،
خانمانی پُر از آشتی، پُر از آرامی و پُر از شادی می بخشد."

«اوستا - مهریَشت»


«جشن مهرگان» که در گذشته آن را «میتراکانا یا متراکانا (Metrakana)» می نامیدند و در نخستین روز از پاییز برگزار می شد(1)، پس از نوروز بزرگ ترین جشن ایرانی و هندی است در ستایش ایزد «میثرَه» یا «میترا» و بعدها «مهر» که از مهرروز آغاز شده تا رام روز به اندازه ی شش روز ادامه دارد.


«مهریشت» نام بخش بزرگی در اوستا است که در بزرگداشت و ستایش این ایزد بزرگ و کهن ایرانی سروده شده است. مهر یشت، دهمین یشت اوستا است و همچون فروردین یشت، از کهن‌ترین بخش های اوستا بشمار می‌آید. مهر یشت از نگاه اشاره‌های نجومی و باورهای کیهانی از مهم‌ترین و ناب‌ترین بخش‌های اوستا است و کهن‌ترین سند در باره ی آگاهی ایرانیان از کروی بودن زمین، بند 95 همین یشت می باشد. از مهر یشت تا به امروز 69 بند کهن و 77 بند افزوده شده از دوران ساسانیان، به جا مانده است.
روز آغاز جشن مهرگان، مهرگان همگانی (عامه) و روز انجام، مهرگان ویژه (خاصه) نام دارد.
همان طور که می دانیم در گاهشماری باستانی ایران، سال به دو پاره (فصل) بخش می شد، تابستان (هَمَ - Hama) هفت ماهه و زمستان (زَیَنَ Zayana) پنج ماهه، که جشن نوروز جشن آغاز تابستان و مهرگان جشن آغاز زمستان بود و از این رو این دو جشن با هم برابری می کرده اند.

ادامه را در امرداد بخوانید

 

                                                        

 

 

ابرها گريان بر مزارش دانه مي ريزند گلهاي وحشي شهوت وار سر از خاك بيرون مي آورند

باران بنوشند. گلها گلبرگ پر پر كرده بر زمين مي ريزند. دانه هاي باران نفس داغ اشان را سوزان تر مي كند. مي رقصند در نسيم، طربناك! چلچله آواز عشق مي خواند، صدايش با صداي باران همنوازي مي كند. نسيم هيجان زده سر تكان مي دهد دامان مي جنباند دستها بر آسمان شور و شيدايي به پا  مي كند. طوفاني است اينجا. سماع است. خاك به پا خاسته به آسمان مي رود، گاه با باران مي آميزد خيس و اشك گون به زمين مي آيد. داغ شقايق است. گونه هاي آسمان  باراني است. ابرها سياه پوشند.  زمين خيس است و بي تاب!           

 

شب چله خجسته باد!

شب چله یعنی پایان انتظار برای  پیروزی نور . نوری که آرام آرام و با وقار پیروز می شود. ابتدا برابر با تاریکی می ماند سپس با مهر و حرارت بر آن پیشی می گیرد. مهم نیست که دوباره باید نوبت به تاریکی بدهد مهم این است که هر بار او پیروز می شود همگان جشن می گیرند. شب چله- شب یلدا - کریسمس! حتی زادروز پیام آور بزرگ بسیاری از زمینیان روز پیروزی اوست همین بس است. عشق او به ما و عشق ما به او. نور دوستت داریم دوستت داریم. دوستمان بدار!

رها

شب چله از زبان رضا مرادی غیاث آبادی

دیر زمانی است كه مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی را برپا می‌دارند كه در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند كه همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به دلیل دقت گاهشماری ایرانی و انطباق كامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذرماه و بامداد یكم دی‌ماه است. هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند كه مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم كه در باورهای كهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی كیهانی دارد.

خورشید در حركت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد كه موجب كوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریكی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگرباره بسوی شمال شرقی باز می‌گردد كه نتیجه آن افزایش روشنایی روز و كاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانروز خورشید اندكی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌كند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد. از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معكوس شده و مجدداً بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگردیدن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد و آنرا گرامی و فرخنده می‌داشتند. 

شب چله از زبان دکتر فریدون جنیدی

نگوييم شب يلدا ، " شب چله" درست و ماندگار است.

اصطلاح شب يلدا از حدود ‪ ۳۰‬سال پيش از زبان عرب وارد زبان فارسي شده، در حاليكه عبارت " شب چله " يادگاريست كه از شش هزار سال گذشته ماندگار است.

 جشن شب چله يادگاري از دوران " مهر نيايش " ايرانيان پيش از زرتشت است.

 ايرانيان در شب چله كه بلندترين شب سال بوده است با شادي تاطلوع مهر به نيايش مي‌پرداختند.

 اهميت باطني اين شب براي نياكان ما بدليل بزرگداشت دانش نجوم و اختر ماران بوده‌است.

ايران كشوري كهن است كه اكنون در شهر سوخته آن جمجمه دختري پيدا مي‌شود كه بيش از چهار هزار و ‪ ۸۵۰‬سال پيش عمل جراحي مغز بر آن انجام شده، و يا در هليل رود جيرفت ( بدنبال كشفيات قاچاقچيان بيدار شديم ) كه بزرگترين محورهاي باستانشناسي جهان شناخته شده ،لوحه‌اي پيدا شده كه تاريخچه پيدايش خط را ‪ ۶۰۰‬سال پيش تر از خط سومري اعلام مي‌نمايد.

ايراني ، از رهگذر چنين تاريخ كهن و مملو از شكوه و تمدن گذر مي‌كند .

عبارت " يلداي" عربي ‪ ۳۰‬ساله و " شب چله " شش هزار ساله است ، ايرانيان حرمتش را پاس دارند.

براساس افسانه‌هاي كهن اساطيري ايران زمان حكمروايي " چله بزرگ " از نخستين روز زمستان به مدت ‪ ۴۰‬روز آغاز مي‌شود.

وي در آغاز حكومت خود به برادر كوچكتر و مادر خود "چله كوچك و خاله پير زن يا ننه سرما" قول مي‌دهد كه زمين و زمان را آنچنان سرد كند كه اسبها در اسطبل يخ بزنند.

زمان حكومت برادر وي نيز "چله كوچك " از دهم بهمن ماه به مدت ‪ ۲۰‬روز آغاز مي‌شود و وي نيز براي نشان دادن غيرت خود قول مي‌دهد كه آنچنان سرما بيافريند كه كره‌ي ماديانهاي آبستن در شكم آنان يخ بزند.

اگر اين دو برادر بتوانند انتظارات مادر خود را بر آورده سازند وي در ماه آخر زمستان مهربان مي‌شود و هواي لطيف و مطبوعي را به مردمان هديه مي كند و گر نه در واپيسن روزهاي زمستان برف و سرما را حكمفرما مي‌كند.

گرچه "ننه سرما" انتظار دارد تا اواسط فروردين حكومت كند اما معمولا تا ‪ ۱۵‬اسفند از سه برادر " فروردين ،ارديبهشت و خرداد " شكست مي‌خورد و تا سال آينده به همراه پسران خود پنهان مي‌شود.

 باز هم درباره ی شب چله:

 

ادامه نوشته

رود، درخت ، من...

 

شتابان رود را پی می گیرم تا به سنگی می رسم پایم به سنگ گیر می کند . نزدیک است بیفتم دستم را به زانو می گیرم لرزان قدم راست می کنم ادامه می دهم رود
می رود کجا
؟ درختی تنها ایستاده است شاخه تکان می دهد رود به نفس نفس افتاده است نفس بریده ادامه می دهم به درخت می رسم دستی به تنه ی محکمش می کشم  می بوسمش تکیه می دهم لیز می خورم تا بنشینم بدنش به بدنم که می خورد حالی به حالی می شوم. همین که می نشینم خیس می شوم آه رود است رود آمد که به پای درخت برسد. به رود رسیدم، .رود به درخت رسید درخت به رود و شاید به من !

طنز روزمره برای همیشه است

تا اینجا بدانیم که دنیا نگاه طنز بار خداوند به آفرینش است. ما آفریده شدیم تا آسمانی ها گاهی بخندند. فرشتگان مقرب خداوند همه زمینیان را دوست دارند بهشتی و جهنمی نداریم می گویند تا شتاب زندگی ما  و  جهت یابی های ما در مسیر زندگی طنز ما را هیجان انگیز تر کند. و آنها بیشتر لذت ببرند.

نا کجا آباد ../

كوله باري از خاطره را زمين مي گذارم و راه مي افتم جاده ناهموار است، مسير نامعلوم. شايد ناكجا آباد! به هر حال مي روم ! درختي نيست كه در سايه اش كمي استراحت كنم آفتاب هم نمي تابد تا گرمم شود، سايه اي از نور در پشت ابرهاي خاكستري گاهي چشمكي مي زند تا مسير نامعلوم را گم نكنم. هراسان نيستم ،‌ بي خيال با خاطري آسوده گويا اين بهترين است، بهترين مسير ،‌ بهترين هدف !
مي روم ، مي روم. در آن برهوت چشمه اي زلال
مي بينم دستي به آبش مي زنم سرو صورتم را صفا
مي دهم آنقدر كوچك است كه نمي شود تن به آبش داد مگر ذره ذره آبش را بر تن بريزم
! چشمه !!! هيچ گل و گياهي! به نظر رسالتش همين صفا دادن به امثال من مسافر نا كجا آباد است. دلم نمي آيد از چشمه جدا شوم ولي راه مي افتم بايد بروم ...

باران

با صدای باران از خواب بیدار می شوم، پرده نمی گذارد باران را ببینم ، به سمت پنجره می روم پرده را کنار می زنم و باران را تماشا می کنم گفتگوی پر سر وصدای آسمان با زمین و درختان ، برگ های درختان همسایه از این گفتگو به وجد آمده اند ، پر طراوت شده اند. سبزه ها پاییز را از یاد برده اند، سبز شده اند،

 نسیمی خنک از درز پنجره بدنم را نوازش می کند در آغوش دستانم  می روم ، سر که بلند می کنم گنجشکی را می بینم که در گوشه پنجره روبرو کز کرده است. دلم می سوزد یاد خودم می افتم ، زمانی که تنها بودم و تو را نداشتم، کز کرده در گوشه ای پرواز را از خاطر برده بودم ، باران را نمی شنیدم، بوی خاک باران خورده را استشمام نمی کردم ، پاییز ، بهار، تابستان و زمستان برایم یکسان بود. حالا که تو هستی ، صدای باران بیدارم می کند ، بوی خاک باران خورده عاشق ترم می کند. شاخه های خیس به من می خندند و با برگ هایشان از دور بازی می کنم همانطور که در کودکی از پنجره با آرزو دور از چشم مادرش بازی می کردم و حرف می زدم ، چقدر لذت بخش است ! این بازی شیطنت آمیز دور از چشم مادر ! پنجره را باز می کنم، نسیم خنک ، خندان در آغوشم می گیرد، با موهایم بازی می کند، گردنم را نوازش می کند و در گوشم از تو می گوید، لبخندی می زنم و همانند مادری که با کودکش حرف می زند می گویم ، نوازش های او گرمم می کند به هیجانم می آورد ! او از هر نسیمی نوازشگرتر و مهربان تر است. هیچ نمی گوید به سراغ شاخه های درختان می رود و مرا با او رها می کند. خورشید گفتگوی پر سرو صدای آسمان و زمین را قطع می کند حالا نوبت نور افشانی و گرماست . " به پا خیزید ای دانه های باران به آسمان بپیوندید به آغوش ابرها بروید تا دوباره! " گرمای خورشید دستانم را لمس می کند، از آغوششان بیرون می آیم به آفتاب می سپارمشان دستانی که دوستشان داری ! خورشید چشمکی به من می زند، می گوید دست های تو که او دوستشان دارد زیبا هستند ببوسم؟ می خندم و بلند می گویم نه خورشید خانوم او فقط باید ببوسد، فقط او ، خورشید من ، باران من !  او پرواز من است پرواز من به ذرات جهان. او مرا با آب و خاک و نور آمیخت و یکی کرد.

عشق...

 

تن تو آهنگي ست
و تن من كلمه ئي ست كه در آن مي نشيند
تا نغمه ئي در وجود آيد :
سرودي كه تداوم را مي تپد

 

شاملو

 

 

 

عشق بی پرواست ، جسور است هر وقت که بخواهد سرتا پایت را فرا می گیرد . در آن هنگام است که احساس آزادی می کنی ، دیگر خودت هستی به فرمان وجودت گام بر می داری و تصمیم می گیری. معشوق تو یعنی خود تو ! تو، منی !

هنگام عشق طوفانی به پا می شود وجودت به گردی بدل می شود و با ذرات وجود معشوقت به هم می پیوندد ، دیگر من نیست همه چیز تو می شود و گاهی ما ! این در هم آمیختگی پاک و بی آلایشت می کند. جهان می شود معشوق تو، مهربان و سرشار از شور و شیدایی زمان را سفر می کنی . بزرگ می شوی ، اوج می گیری، عشق از حصار تن رهایت می کند آزاد و رها از من از تن جدا می شوی ! کولی ای می شوی که سر و سامان دارد،  پناهگاه دارد ، دیگر ریزه خواه نیستی به آسمان می اندیشی و تن به امواج خروشان دریا می دهی تا هیاهوی عشق تو را غرق کند.

این حق من است!

خانواده بعد از بازنشستگي پدر از تهران به روستاي زادگاه او نقل مكان مي كند براي همه كوچ از تهران به روستايي كه نه برق دارد و نه آب, بسيار مشكل است ! البته در كنار اين مشكلات زيبايي هايي هم وجود دارد كه آنها را متقاعد مي سازد. در ميان خانواده براي صحرا كوچكترين عضو خانواده تحمل روستا سخت تر بود چون او هنوز بايد مدرسه مي رفت و با همسن و سالان خود در روستا بيشتر مراوده داشت , آنها او را به خاطر لهجه تهرانيش مسخره مي كردند و چون هميشه رخت ولباس و لوازم خود را از تهران يا شهرهاي بزرگ ديگر تهيه مي كرد به او لقب لوس و افاده اي داده بودند. ولي او شادتر و جسور تر از اين حرفها بود كه تسليم سنت هاي روستا شود صحرا در همان روستاي كوچك دوست پسرهاي زيادي داشت, معشوقه داشت و براي خودش زندگي مي كرد بعدها كه بزرگتر شد در روستا افراد زيادي يه او پيشنهاد ازدواج دادند اما صحرا تصميم داشت با كسي ازدواج كند كه او را به تهران مي برد . روزگار گذشت و گذشت تااينكه هفده ساله مي شود در اين زمان يكي از اقوام كه در تهران هم زندگي مي كردند براي خواستگاري به خانه آنها مي آيد ازدواج با او پذيرفته مي شود صحرا كه عشق پوشيدن لباس عروسي داشته و همچنين فرار از روستا سرخوش وسرمست به خانه بخت مي رود. او از خانواده دور مي شود و دل در محبت همسر مي بندد . زندگي روال عادي را مي گذراند اما صحرا در شك و دودلي و حيراني! چرا كه همسر مدام به او گوشزد مي كرد كه با اين آقا حرف نزن , اين را نگاه نكن اين كار را نكن بدون اجازه من بيرون نرو و....
ادامه نوشته

مردانگی به سبک ایرانی

دو داستان واقعي را برايتان تعريف مي كنم اما مثل فيلمهاي سينمايي اولش مي گويم كه اسامي واقعي نيستند! اولين داستان مهر مادري تهمينه ليسانس مامايي , ورزشكار , قوي خودساخته با اينكه تك فرزند هم هست بطوريكه در دوران دانشجويي خانواده دوستانش به او لقب حسن آقا داده بودند فقط در صورتيكه با حسن آقا بودند مي توانستند شب از شهرستان به سمت تهران حركت كنند . تهمينه يا همان حسن آقا بسيار با ايمان و با روحيه هم هست بطوريكه دائما در حال خنده است البته ما نمي دانستيم كه پشت اين چهره خندان چه خبر است؟ فقط يك حدس هايي يك موقع هايي مي شد زد از آنجاييكه بسيار مهربان بود وقتي كه صحبت از خواستگار و اين حرفها مي شد فوري برانگيخته مي شد و مي گفت تو رو خدا حواست رو جمع كن به همه اعتماد نكن اينقدر تورو خدا تو رو خدا مي كرد كه احساس مي كردم داره چه اتفاقي مي افتد و مي ترسيدم. تازه فهميدم كه حق داشت كه بترسد! حق با تهمينه و تهمينه هاست! تهمينه با يك آقاي دامپزشك كه يكي از استادانش معرفي كرده بود ازدواج مي كند به شهرستان مي روند بعد از مدتي مي فهمد كه بله جناب آقاي همسر سالهاست
ادامه نوشته