A Dream Within A Dream

 

Take this kiss upon the brow!

And, in parting from you now,
Thus much let me avow --
You are not wrong, who deem
That my days have been a dream;
Yet if hope has flown away
In a night, or in a day,
In a vision, or in none,
Is it therefore the less gone?
All that we see or seem
Is but a dream within a dream
.

I
stand amid the roar
Of a surf-tormented shore,
And I hold within my hand
Grains of the golden sand --
How few! yet how they creep
Through my fingers to the deep,
While I weep -- while I weep!
O God! can I not grasp
Them with a tighter clasp?
O God! can I not save
One from the pitiless wave?
Is all that we see or seem
But a dream within a dream?

 

Edgar Allan Poe



شعر جهان

This Is A Photograph Of Me

It was taken some time ago.
At first it seems to be
a smeared
print: blurred lines and grey flecks
blended with the paper;

then, as you scan
it, you see in the left-hand corner
a thing that is like a branch: part of a tree
(balsam or spruce) emerging
and, to the right, halfway up
what ought to be a gentle
slope, a small frame house.

In the background there is a lake,
and beyond that, some low hills.

(The photograph was taken
the day after I drowned.

I am in the lake, in the center
of the picture, just under the surface.

It is difficult to say where
precisely, or to say
how large or small I am:
the effect of water
on light is a distortion

but if you look long enough,
eventually

you will be able to see me.)

 

Margaret Atwood

 

شعر جهان

Fire and Ice

 

 

         

   Some say the world will end in fire;

            Some say in ice.

            From what I've tasted of desire

            I hold with those who favor fire.

            But if it had to perish twice,

            I think I know enough of hate

            To know that for destruction ice

            Is also great

            And would suffice.

         

Robert Frost

 

 

                                              

به آب خيره شده بودم،

خود را لبه ي بركه اي ديدم.

به بازتاب خود خيره شدم،‌

او به من خيره شد،

احساس كردم در يك بند هميشگي اسير شده ام.

عكس خودم را ديدم،

 سراب بود،

 آفريده اي در حد و مرز آب.

او سرابي بزرگ را در آن سوي خود ديد،

آفريده اي در حدو مرز زمين.

 

شهریار شهریاری

 

 نشانی

امید

 

امید

 از چیزی نمی هراسد

حتی

در میان گرداب های ژرف

گل می دهد.

امید

پنهان

پیمان ها را

خوراک

و

قدرت

می بخشد!

Sri Chinmoy

بدون تو

 

 شب است!

 بالشم

تهي،

 همانند سنگ گور

به من خيره شده است.

هيچگاه فكر نمي كردم

تنهایی

به اين اندازه  تلخ است،

نه فقط

 براي خوابيدن

و آرامش يافتن

روي موهايت !

 تنها،

در خانه ي خاموش و بي صدا

دراز مي كشم

لامپ

 آويزان

بي نور

به آرامي

در ميان دستانم

حركت مي كند

        تا 

 در تو خلاصه شوم

  و 

 لبان داغم،

به آرامی

 تو را لمس كند

به سمتت مي آيم

و

خسته و ناتوان،

خود را مي بوسم

ناگهان

از خواب بيدار مي شوم

تمام  پيرامونم  را

به آرامی

شب سرد فرا مي گيرد

ستاره ها

 در ميان پنجره

مي درخشند

پس

موهاي طلايي تو

 كجا هستند؟

دهان شيرينت؟

حال

من

در هر لذ تم

درد مي نوشم

و در هر شراب

زهر!

هيچگاه نمي دانستم

تنهايي

به اين اندازه تلخ است

تنها،

بدون تو !

 

Hermann Hesse

 

 

 

یک نوزاد می تواند در همین لحظه به بهشت پرواز کند.

بیهوده نیست که ما را ترک نمی کند،

او دوست دارد،

سرش را بر سینه ی مادر بگذارد و آرامش بیابد.

و هیچگاه تحمل دوری مادر را ندارد.

نوزاد تمامی لغات خردمندانه ی دنیا را می داند.

گرچه تعداد کمی هستند که معنی آنها را می فهمند.

بیهوده نیست که هیچگاه نمی خواهد صحبت کند،

او می خواهد تمام لغات را از روی لبان مادرش یاد بگیرد.

 برای همین، اینگونه بی گناه به نظر می آید.

یک نوزاد انبوهی از طلا و جواهر به همراه دارد.

اما همانند یک تهیدست به زمین می آید !

بیهوده نیست که اینگونه مبدل به زمین می آید،

این تهیدست برهنه ی کوچک ما خودش را کاملا بیچاره نشان می دهد،

 تا ثروت بی کران عشق مادرش را خواهش کند.

نوزاد از هر وابستگی در این دنیا رها است

بیهوده نیست که آزادیش را تسلیم می کند.

او می داند که اتاقی سرشار از شادی و لذت جاویدان،

در گوشه ی کوچکی از قلب مادرش وجود دارد.

و این بسیار شیرین تر از آزادی بدست آمده،

 در میان بازوان عزیز مادرش است،

هنگامی که او را می فشارد. 

نوزاد هیچگاه بلد نبود گریه کند.

او در سرزمین خوشی ها به سر برده بود.

بیهوده  نیست که تصمیم گرفته است اشک بریزد،

اگرچه لبخند چهره ی دوست داشتنی اش، قلب مادر را به شوق می آورد.

اما گریه هایش به مناسبت مشکلات بسیار خرد و ناچیز،

 عشق و دلسوزی دوبرابر مادر را موجب می شود.

 

Rabindranath Tagore

 

 

عاشق تو نیستم

فقط به خاطر اینکه عاشق تو هستم!

از عشق می گذرم

تنها برای اینکه عاشقت نباشم

از انتظار می گذرم

تنها برای اینکه منتظرت نمانم

قلبم را از سرما

به آتش می افکنم

 

عاشقت هستم

زیرا تنها کسی هستی که عاشقش هستم

به شدت از تو متنفر می شوم

و تو را منفور می کنم

به سویت خم می شوم

تا بفهمم

چقدر عشقم به تو تغییر کرده است؟

زیرا تو را نمی بینم

و

کورکورانه

عاشقت هستم!

شاید در نورافشانی ژانویه

قلب من

با تابش های بی رحمانه ی خود

کلید مرا به  سوی آرامش حقیقی بدزدد!

و در این قسمت داستان

من تنها کسی هستم

که می میرد

و من به خاطر عشق می میرم

زیرا عاشقت هستم

زیرا عاشقت هستم

عشقی در آتش و خون.

Pablo Neruda

 

عشق از زبان بزرگان

 

عشق هديه اي است كه دادني نيست

او منتظر مي ماند تا پذيرفته شود.

Rabindranath Tagore

 

 

دست هاي قدرت اغلب مخرب هستند

اما دستان عشق هميشه

آفريننده اند.

Sri Chinmoy

تنها در زیر نور ماه می نوشم!

 

 

در ميان گلهاي جام شراب

به تنهايي مهتاب را سر مي كشم

جامم را به سوي ماه

بلند مي كنم

او  نورش را با سايه ي من مي آميزد

تا سه دوست، بيافريند

ماه نمي داند چگونه سهمش را بنوشد.

سايه ام بي هدف به دنبالم مي آيد،

براي ماه آواز مي خوانم

تا به خاطر آوازم

بيشتر بماند.

هنگامي كه مي رقصم سايه ام ناپديد مي شود

هوشيارانه!

هرسه شاد و خندان مي مانيم

مستانه !

از هم جدا مي شويم

و به سوي خود مي رويم.

دوستي ما از تمام عشق هاي زميني

درخشان تر باقي خواهد ماند !

قرار بعدي ما،

در كنار ستاره هاي آسمان خواهد بود !

 

Li Bai

ترجمه ی شعر جهان

گيسوان مادرم

 

ديشب يكي از موهايت بر زمين افتاد:

تكه اي از زندگيت آرام و بي صدا رخت بربست.

مي دانم روزهاي سختي در پيش است،

قلب  زخمي ام گريه هاي پنهانم را آشكار مي كند

 

بگذار دوباره روزهاي كودكيم آفتابي  شوند،

تا مثل يك شپش بي گناه

در جنگل گيسوانت آهسته راه بروم،

آواز تاريكي را در عطر گيسوانت بخوانم،

در پناه ناخن  هايت در آشيانه ام به خواب روم.

 

در روياهاي سياهم درخت هاي سياهت را آب خواهم داد!

ميوه هاي سياهت را خواهم چيد

و

زنبورهاي جنگل سياه

شعرهاي سياه را برايم ارمغان خواهند آورد.

مي دانم،

زندگي؛

 بدون گيسوانت،

نفس كشيدن؛

 بدون عطر آنها،

غير ممكن خواهد بود.

چگونه به زندگي ادامه دهم؟

هنگامي كه در يافته ام

ارواح شانه هاي چوبي،

گيسوانت را شانه مي زنند.

بگذار  خود را به  " گل هاي سپيده دم"  بيارايم،

آرام و بي صدا به خوابت گام بگذارم

تا در جاييكه، گيسويت ترك كرده، بايستم

و آواز:

"ابرهاي گيسو از شب تا سحر پرواز مي كنند "

را

بخوانم !

 

Nguyen Quang Thieu

 Ha Noi, Viet Nam

 

 

 

احكام دهگانه ي هنرمند

                                           

كاري از كاوه گلستان

من مي‌خواهم صحنه‌هايي را به تو نشان دهم كه مثل سيلي به صورتت بخورد و امنيت تو را خدشه ‌دار كند و به خطر بيندازد. مي‌تواني نگاه نكني، مي‌تواني خاموش كني، مي تواني هويت خود را پنهان كني، مثل قاتل‌ها، اما نمي‌تواني جلوي حقيقت را بگيري، هيچ كس نمي‌تواند.

 كاوه گلستان

 

 

 

۱-     زيبايي را بايد دوست بداري.

2-    هيچ هنري بي خالق نيست. حتي اگر خالق را دوست نداري مجبوري آفريده اش را كه شبيه اش است شاهد باشي.

3-    زيبايي مي آفريني نه براي برانگيختن و آشفتن احساس، بلكه براي تغذيه ي روح.

4-    زيبايي را در راه تجمل و خوش گذراني به كار نبر، آن را صرف دنياي روحاني كن.

5-    در كارناوال هاي شادي و نمايشگاه ها زيبايي را نبايد جستجو كني و يا عرضه كني.  زيرا زيبايىِ بكر و خالص در اين مكان ها يافت نمي شود.

6-     زيبايي بايد از قلبت به آوازت راه يابد و اولين بار بايد از تو جاري شده باشد .

7-     زيبايي را خلق مي كني، تا مرهمي بر زخم ها باشد و قلب بشر را تسلي دهد.

8-    تو بايد همانند مادري كه مراقب كودكانش است مراقب كارت باشي. مانند خوني كه از قلبت خارج شده است.

9-    زيبايي نبايد افيون باشد، بايد شرابي باشد كه آتش كار و كوشش را در تو شعله ور مي سازد، تا اگر هنوز نتوانسته اي يك انسان حقيقي شوي از تو يك هنرمند واقعي بسازد.

10-       با هر آفرينش بايد فروتن شوي چرا كه در مي يابي هيچ چيز به عظمت روياهايت نبوده است،‌ كه آن هم در برابر روياي شگفت انگيز خداوند يعني  "طبيعت"  بسيار ناچيز و كوچك است.

 

Gabriela Mistral

ساحره

 

باید خودم را در خودم جمع کنم

باید خودم های پراکنده را جمع کنم

تا یکی شوند

باید آنها را در یک کاسه ی کریستالی شفاف

جاییکه بتوانم

ماه

و تابش خورشید

را

در آن بنگرم

ذوب کنم

باید

همانند ساحره ای

ساعت ها و ساعت ها

دقیق

بنشینم

تا

آینده ای که می آید،

حالی که می رود

و عکس های مردم را

که

با سرعت از جلوی چشمانم حرکت می کنند

تماشا کنم

با کمترین اهمیت به خود و گذشته

Sara Teasdale

زندگی نامه Sara Teasdale

گذشت زمان آرامم نمي كند

تمام آنهايي كه مي گفتند

با گذر زمان  از دردهايم رها مي شوم

دروغ مي گفتند

من او را در گريه ي باران از دست دادم

من او را در هنگام جذر و مد آرزو مي كنم

برف هاي كهنه آب مي شوند

و از اطراف كوه ها سرازير مي شوند

برگ هاي پارسال در كوره راه ها دود مي شوند

اما تلخي عشق پارسال بايد باقي بماند!

در قلبم انباشته شده است

و تمام افكار قديمي زنده اند

صدها جا است كه با ترس مي روم

چون از خاطراتش پر مي شوم

و با آسودگي قدم به جايي مي گذارم

كه سراسر سكوت است

جايي كه

 هيچگاه

قدم هاي او،

درخشش چهره اش

را

حس نكرده ا ست

مي گويم:

"هيچ خاطره اي از او در اين جا نيست!"

پس

اندوهگين مي ايستم

و

او را به خاطر مي آورم

 

 (Edna St Vincent Millay (1892 -1950 

خون و اشك

 

خونت

مثل نمك

شور است!

به گمانم،

اشك هايت هستند.

آه !

نمي دانم،

اما نگرانت

 هستم

در اين تاريكي

فقط مي توانم

 نزديك تر  بيايم

تا

پوست صاف

موهاي ابريشمي

و

گونه هاي نمناكت 

را

حس كنم.

نزديكت مي شوم

تو را

تنگ

در ميان بازوانم مي گيرم.

آه!

نمي دانم،

اما ؛

دردت را

حس مي كنم.

حالا

كه  در آغوشمي،

لرزيدنت

اشك ها يت

را

حس مي كنم

تنگ تر

در آغوشت مي گيرم

گازت مي گيرم

آه!

ديگر مي دانم

چون

دردت را نوشيدم

خون

را

روي لبانم

چشيدم

مي دانم

آنها

اشك هاي

من و تو

هستند!

 Wing Tang Wang

شعر به زبان اصلی