رها یا شیدا؟


مبهوت در معنای خود!

نه شیدا هستم

نه،

رها!

 از آن هنگام که آمدی

آنقدر زیبا شده ام

که نور

بی طاقت و مست

در این اتاق آینه

میان نفس های گرم و پاک ِ "تو"

با تاریکی

عشق بازی می کند؛

و

زمان،

هر لحظه

حادثه می زاید

حادثه ی من

حادثه ی تو

حادثه ی "ما"


رها

شاعر

واژه ها

بیگودی پیچیده

زیر سشوارند

داغ که شد،

تاب ِشان می دهم

 روی شانه

می افشانم

اوه !

شاعر شده ام!


رها

نگاه

کتاب باز

چارتاق

انگشت هایم نگه دارش

نگه دارت

نگه دار!

دست هایم ،

فصلی دیگر ، ورق می زند

از خطوط پیشانی ات می خوانم؛

دوباره

زن می شوم

قُل قُل سماور امانم نمی دهد

چای حاضر است!


.

.

.

فاصله،

میان من و کتاب

نگاهش می کنم.



رها

فیلمنامه


هنوز عاشقم

می فهمم

گردش نگاه را تاب ندارم.

بازی بازیِ  تنم

در صدایِ این آواز

رقص تن به تن ِ ماه و آسمان است؛

یادم هست،

یادت هست،

می دانم.

من آسمان بودم

تو، ماه

صبح که می شد

تنم می سوخت

و

تو ،

رفته بودی!



رها

برای شیوا

 

 

می رقصیم همه

با این ساز !

که لا به لای انگشتان ترد و نازکش

تار تار

نواخته می شود؛

آزادی ! آزادی!

می شنوی؟

صدایی !

که از سلول انفرادی اش به گوش می رسد؛

 

رها

نگاه

 

 

سزاوار دیدن نیستم 

هنگامی که نگاهم را در تو پیچیده ام !

 

رها