همیشه مردم کرد و سرزمین کردستان را دوست داشته ام با اینکه فقط مادربزرگ مادری ام کرد است ولی شدیدا با این قوم احساس نزدیکی می کنم .

برای همین من و مامان تصمیم گرفتیم که با تور به کردستان سفر کنیم . روز آخر مرداد ماه ، ساعت یکربع به 5 صبح صف طولانی از مردم با ساک و چمدان در مقابل فروشگاه شهروند آرژانتین تشکیل شده بود! اتوبوسهای سفید و زرد مانند چراغ خواب های غول پیکر به تاریکی دهن کجی می کردند! شوق سفر و چهره های خندان و لباس های مرتب مسافران خواب را از سر می پراند به نظر تمام مسافرها از طبقه متوسط و متوسط به بالا بودند ظاهرشان که این را نشان
می داد!
مسافرهای سرعین اتوبوس سفید ، کردستان اتوبوس زرد!
خود به خود صف دو شقه شد!
لیدر مرد جوانی با پوشش امروزی بود و خوشرو و خوش برخورد!
بعد از کمی معطلی به راه افتادیم.
به درخواست لیدر مسافران تک تک خودشان را معرفی کردند.
اتوبوس ما در جمع شامل 48 نفر بود دو راننده ، دو لیدر و 44 نفر مسافر که خود مسافرها به دسته هایی تقسیم می شدند
1- دو خانواده، پدر و مادر و فرزندان
2- سه خانواده که زن و شوهر آمده بودند
3- سه خانواده، مادر و دختر
4- دو گروه که فامیلی آمده بودند مثلا مادر و پسر با مادربزرگ و خواهر مادربزرگ
5- گروه شش نفره از دوستان دو دختر چهار پسر و گروه دیگر دو خانم میانسال مجرد
تقسیم بندی از لحاظ سن:
دو زوج مسن ، سه خانم مسن، و یک آقای مسن که بالای 70سال بودند.
سه بچه زیر 7 سال
18 نفر جوان (زیر 40 سال)
بقیه مسافران میانسال بودند
البته دو لیدر زیر 30 سال بودند
و یکی از راننده ها هم زیر 40 سال بود.
از لحاظ شغلی:
آقایان
یک نفر شغل آزاد
6 کارمند،3 دانشجو ، یک خیاط بازنشسته
4 نفر محصل
یک کودک مهد کودکی
خانم ها:
2 نفر فرهنگی ،9 نفر کارمند ، یک نفر پزشک ، 10 نفر خانه دار ، 3 دانشجو
دو کودک مهد کودکی
برای آشنایی بیشتر هم مسابقه ای گذاشتند تا به این ترتیب با هم راحت تر باشیم ، هر کسی یک جمله امری
می نوشت و در کیسه می انداختند و سپس نام خود را هم در کیسه ای دیگر! و بعد بطور شانسی یکی از جمله ها و نام ها را لیدرها بر می داشتند و فرد مذکور می بایست آن کار را انجام دهد مثل خندیدن ، آواز خواندن، رقصیدن و...