معبد آناهیتا

ساعت 9 صبح کرمانشاه را به سمت معبد آناهیتا ترک کردیم . مسافرها ناراضی بودند چون وقتی برای خرید در کرمانشاه در نظر گرفته نشده بود. من و مامان تا حدودی به شهر آشنا بودیم روز قبل سریع رفتیم بازار اصلی ، شیرینی و دم پایی های صنایع دستی خریدیم ما شکایتی نداشتیم.

به کنگاور رسیدیم به محض اینکه از ماشین پیاده شدیم آقایی در ویل چیر به سمت ما آمد
 " خانم ها ، آقایان تهرانی کمک کنید پول ندارم " نرسیده به معبد کنگاور پیرمردی دوباره دست نیاز به سمت ما دراز کرده بود ، مامان کمک کرد. وارد محوطه شدیم باید بلیط تهیه می کردیم که بنا به سفارش لیدر از ما پول نگرفتند! مزرعه ذرت و بوته های گیاه گرچک دو طرف مسیر را زینت داده بود پیرمردی در کنار مزرعه منقلی آتش کرده بود و بلال می فروخت آرام و بی صدا حتی ما را هم نگاه نمی کرد .

می رفتیم که به معبد برسیم تپه ای در مقابل چشمانمان و سنگهای بزرگ ، ستون های شکسته پایین تپه ریخته شده بود معبد!!! هیچ خبری از یک کلبه ویران هم نبود چه برسد به معبد ! توضیحی درباره تاریخ این ستون های شکسته داده شد ستون هایی که در آن زمان فقط ما بازدید کننده اشان بودیم . با مامان گشتی زدیم تنها اثر نظارت شماره هایی مبهم بود که روی ستون ها و سنگ های شکسته و خرد شده بود !!! نه راهنمایی نه نگهبانی چند تکه
ادامه نوشته

از کردستان به کرمانشاه

در انتهای غار دو نفر از کارمندان سازمان میراث و گردشگری پوسترها و cd  های مربوط به غار را می فروختند تلویزیونی هم  این فیلم را در آنجا نشان می داد تقریبا همه مسافرها که محو زیبایی این غار شده بودند مشغول خرید بودند که یادگاری از این شگفتی طبیعت داشته باشند. وقتی که از غار خارج شدیم متوجه ریزش آرام آب از بالای ورودی غار شدیم که شبیه به آبشاری کوچک بود! یکی از لیدرها به شوخیتاق بستان  می گفت دوستان این هم آبشار ساعتی است موقع ورود نبود درسته؟!!! همه با تعجب نگاه می کردند و می خندیدند! هوای بیرون گرم بود در محوطه چند درختی در اطراف بود و فقط دره سر سبز پایین محوطه بود که سبزی را یادآوری می کرد این مکان اصلا هیچ شایسته این غار نبود به نظرم ما انسان ها مثل همیشه نسبت به محبت طبیعت نمک نشناسی کرده ایم در گشوده به این همه رمز و راز از سوی کوه و این پذیرایی از سوی ما!!! فقط مغازه های حقیر آن هم برای کسب درآمد ! هیچ شباهتی به محل توریستی نداشت حتی بدتر از دیگر مکان های توریستی در ایران! خلوت هم بود به غیر از مسافران دو سه تا تور و چند مسافر متفرقه کسی آنجا نبود! بعد از اینکه همراهان عزیز به دستشویی رفتند و استراحتی کردند حرکت کردیم ! مسافرهای همراه ما خیلی علاقه نداشتند که با هم خیلی زیاد دوست شوند حتی بیرون از ماشین هم گویا حضور آن چند نفر سنگینی می کرد و از آشنا شدن بقیه با هم جلوگیری می کرد. البته ما با زن و مرد مسن (خیاط) و زن وشوهر جوان ، خانم معلم و دخترش و دختر کوچولو و مامانش و لیدرها دوست شده بودیم ولی با بقیه در حد سلام علیک همین! ولی در مجموع جمع خیلی با هم صمیمی نبود انگار همه دوست داشتند در تنهایی خودشان این سفر را تجربه کنند شاید هر کسی برای خودش بیشتر حرف داشت تا بقیه ! من که اینطور بودم .

در ماشین فیلم های آتش بس ، ازدواج به سبک ایرانی و چپ دست را گذاشتند که فکر کنم خیلی های نگاه نمی کردند چون تصویر هم خیلی با کیفیت نبود من و مامان هم که دو فیلم اول رادیده بودیم و علاقه ای به دیدن چپ دست نداشتیم! قرار شد که در سنندج به خاطر در خواست مسافرها توقفی داشته باشیم خیلی کوتاه و در یکی از پارک های سنندج پیاده شدیم پارکی نزدیک میدان نبوت این شهر ! این سمت خیابان پارک بود و سمت دیگر آن تپه های سرسبز جنگل مانند به غیر از این فیلم ها همیشه صدای ضبط ماشین بلند بود . آقایان راننده ما که آذربایجانی بودند در اصل اهل اردبیل زمانی که ترانه آذری پخش شد هیجان زده شدند و شروع کردند به خواند و دست زدن بچه ها از پشت ماشین داد می زدند که ...( نام راننده) باید برقصه ... باید برقصه! راننده هم ماشین را سپرد به کمکش و رقص آذری در ماشین و دست زدن مسافرها و همراهی کردن عده ای با آقای راننده ! تازه معلوم شد که آذری در ماشین کم نیست چند تایی از دانشجویان و دوسه تایی از مسافرها و حتی مهندس جوان کنار ما هم اهل تاکستان بود شاید هم عده ای مثل من خودشان را لو ندادند!!!! به هر حال حرکت کردیم تا رسیدیم به شهر کرمانشاه شب بود حدود ساعت 9 ! هتل آزادگان کرمانشاه که تقریبا خارج از شهر است تنها هتل چهار ستاره که گویا چندسالی است که تاسیس شده است به دستور لیدر در لابی منتظر شدیم تا اتاق هایمان مشخص شود سالن هتل بزرگتر از هتل مریوان بود و ظاهر آن نشان نمی داد که تازه تاسیس است بخصوص جاکلیدی هایشان که مثل جاکلیدی های قدیمی بزرگ و چاق بود و بقول یکی از خانم ها از بس روغن کرمانشاهی خوردند اینطور شدند! با مامان به اتاق رفتیم زیبا و خوب بود ولی به اندازه هتل زریبار مدرن نبود. تازه جا به جا شده بودیم که بابا زنگ زد : احوال پرسی و این حرفها ! به هر حال شب آزاد بودیم و برنامه ای نداشتیم پس خوابیدیم! صبح ساعت 7 تا 8 صبحانه سرو  می شد حالا دیگر اکثر مسافرها با هم احوال پرسی می کردند و بعد از یک استراحت رنگ و روها باز شده بود.

حالا باید می رفتیم بیستون !
ادامه نوشته

سفر به کردستان4 - غار قوری قلعه

ناهار را در رستوران هتل خوردیم که در طبقه هفتم قرار داشت. دیوارها و سقف این قسمت هم از چوب هایی به رنگ روشن بود دیوار  نیمی از رستوران که به طرف بیرون بود با پنجره های سرتاسری پوشیده شده بود ، به این ترتیب منظره دریاچه زریوار دیده می شد و چشم نوازی می کرد. هنگامی که خواستیم روی یکی از میزها بنشینیم آقایی با لهجه و لباس کردی گفت تمام میزهای این قسمت ( چهار ، پنج میزی می شد) رزرو شده است. به ناچار میز بزرگی که در وسط سالن بود و چند نفری هم آنجا بودند را انتخاب کردیم. غذاهایی که می توانستیم انتخاب کنیم عبارت بودند از جوجه کباب ، کوبیده، برگ، زرشک پلو، جوجه پفکی و... غذای محلی نبود. کیفیت غذا خوب بود بویژه برنج آن طعم خیلی خوبی داشت مشغول غذا خوردن بودیم که دیدیم چند نفر از کارکنان رستوران به استقبال عده ای از آقایان می روند از ظاهر( کت و شلوارهای به رنگ مات و غم آلود، مثلا طوسی دلمرده ، ته ریش، موهای صاف و کنار زده – اگر طاس نباشند- همه یکسان انگار الان از پیش خانم بهداشت آمده اند و کفش های مشکی خاک آلود) و طرز برخوردشان ( سر بالا ، نگاه مغرور به هیچکس نگاه نمی کنند البته به ظاهر بلکه زیر چشمی همه رو می پایند که ببینند عکس العمل آنها چیست و سر تکان دادن های مسخره دربرابر میزبان ) معلوم بود که از مسئولین هستند چون آنقدر ژست گرفته بودند و سر بالا راه می رفتند که انگار همه این ها را می شناسند به نظرم فقط من و مامان متوجه آنها شدیم بقیه سخت مشغول خوردن و حرف زدن نگاه کردن به دریاچه بودند. راستش ما هم زیرچشمی نگاه می کردیم و می خندیدیم. بعد مامان از گارسون پرسید این آقایان از کجا آمده اند که جواب شنیدیم آقای فرماندارآن منظقه هستند و یارانشان!

به هر حال ناهار را که خوردیم فرصت کمی داشتیم که وسایل را جمع کنیم برای حرکت به سمت غار قوری قلعه! این غار جزو دیار کرمانشاه است در واقع ما داشتیم می رفتیم به سوی کرمانشاه! سوار اتوبوس که شدیم لیدر گفت که چقدر فرصت داریم که از غار دیدن کنیم و اینکه آیا تا اینجا از سفر لذت بردیم یا خیر؟ که 6 پسر و دختر جوان با فرزندان یکی از مسافرها مثل همیشه از عقب ماشین شروع کردند به دست زدن و باریکلاا باریکلا یعنی راضی هستیم . حضور این چند جوان در عقب ماشین با عث شده بود که اتوبوس به دو قسمت تقسیم شود من و مامان و زن ومرد جوان با لیدرها جز مسافرهای شاد اتوبوس بودیم که در ردیف اول بودیم البته زن و شوهر جوان مطالعه هم می کردند ولی معلوم بود که آمده اند که شاد باشند و خوش بگذرانند. من هم که اصولا از شیطنت و شادی البته اگر مایل باشم و جو را بپسندم بسیار استقبال می کنم . بعد از ما پیرمرد و پیرزنی بودند که خوب آرام بودند ردیف های بعدی هم دو خانواده مذهبی بودند که جوان های این دو خانواده از حرکات و نگاه هایشان معلوم بود که خیلی دوست دارند که مثل بقیه باشند ولی خوب ... به غیر از پسر خانم دکتر که به رقصیدن ها اعتراض کرده بود ساکت و آرام بودند . خانم دکتر خشک همسفر ما دختری داشت با پوششی امروزی ولی متین و آرام و پسری با ظاهری بسیار امروزی و مثل خیلی از جوان های امروزی به نظر بی تفاوت ولی خوب چند باری رقصید.اتوبوس ما

خلاصه اینکه این گروه بین دو گروه شاد اتوبوس فاصله انداخته بودند. شاید هم اشتیاق برای شاد بودن آنقدر نبودکه بخواهیم جایمان را عوض کنیم و به آنها بپیوندیم. فقط این را فهمیدم که همه در نهانشان خیلی شاد نبودند دست کم جوانترها ولی به نظرم افراد پیر و مسن ما هر حسی که داشتند واقعی بود و مثل جوانترها ظاهر و باطنشان فرقی نمی کرد از صحبتها و برخوردها در طی سفر این امر مشخص می شد.

ادامه نوشته

سفر به کردستان 3-مریوان

بعد از استراحت در روستای نگل به سمت مریوان به راه افتادیم در مسیر از شهرسروآباد و شهر مریوانروستاهای قلعه جی و کانی دینار عبور کردیم تمام آنها شهر و روستاهای کوهپایه ای بودند جاده خلوت بود و بنظر می آمد که ماشین ما تنها اتوبوسی بود که آن زمان از آنجا عبور
می کرد. مردم در عین حال که مهربان بودند ولی یک بی تفاوتی در عمق نگاهشان موج می زد احساس می کردی که مانند یک خارجی به تو نگاه می کنند در طول سفر در این رابطه بیشتر

صحبت خواهم کرد. بالاخره به مریوان رسیدیم حدود ساعت 9 شب بود شهر آرام و بی سر صدا بود به سمت هتل زیریوار (زریبار) حرکت کردیم این هتل چهار ستاره اولین هتل ممتاز این شهر بود هتل زیبایی بود با تمام امکانات، به غیر از مسافران تور ما چند ماشین شخصی مدل بالا هم در محوطه هتل بود. وارد هتل که می شدیم دو عروسک دختر و پسر با لباسهای کردی در دو طرف سالن ورودی قرار گرفته بودند ویترینی که صنایع دستی و لباسهای کردی در آن برای فروش گذاشته بودند البته یک سری از وسایل دست بند و گردنبند ها به نظر می آمد که از نوع پاکستانی باشد تا کردی ! دیوارها و در مجموع ظاهر هتل بوسیله چوب پوشش داده شده بود، و کارکنان هتل هم ( تا آنجا که من دیدم مرد بودند) لباسهای کردی یکرنگ، مرتب و آراسته به تن داشتند و با لهجه غلیظ کردی هم صحبت می کردند. به گفته لیدر در لابی منتظر شدیم تا اتاقها مشخص شود اتاق من و مامان  طبقه ششم بود اتاقی که با همان چوبها تزئین شده بود و پنجره ای روبه دریاچه زریوارداشت منظره ای زیبا! قرار شد که بعد از کمی استراحت در هتل مسافرها به دریاچه زریوار بروند که من و مامان خیلی خسته بودیم و خوابیدیم ! صبح بعد از خوردن صبحانه به سمت بازار شهر مریون راه افتادیم بیشتر از یک ساعت و نیم فرصت نبود لیدر گفت که از خریدن اجناس قاچاق خودداری کنید چون موقع برگشت از مریوان ماشین توسط نیروی انتظامی بازرسی خواهد شد و اینکه وسایل صوتی و لوازم آرایش ارزان تر از جاهای دیگر یافت می شود، همچنین چای خوب با قیمت مناسب هم وجود دارد.

به سمت  بازار اصلی راه افتادیم مسافرها دیگر از هم جدا شده بودند . بازار اصلی که به بازار اورامی ها معروف است شکل ظاهرش مثل بازارهای سنتی دیگر بود سقف گنبدی و همان معماری معمول در این بازار پارچه های زرق وبرقدار سنتی بیشتر به چشم می آمد در حجره های دیگر هم لوازم خانگی ، کفش، عطاری و... به فروش می رسید تعدادی دست فروش هم بود البته چیزی برخلاف بسیاری از بازارها گدا وجود نداشت یعنی من که ندیدم. و نسبتا هم خلوت بود. لوازم صوتی و آرایشی در پاساژهای جدیدی به اسم شهرداری و آینه عرضه می شد . لوازم آرایشی که اکثرا از دبی و عراق وارد می شد به قیمت ارزان ارائه می شد چون اکثرا تقلبی بودند یعنی مارک اصلی نبود حتی زمانی احساس می کردم که خود فروشنده هم خبر ندارد که این مارک اصلی نیست ولی یکی از فروشنده ها که دختر خانمی بود گفت مارک اصلی به سختی یافت می شود و جنس ها بیشتر از عراق و دبی وارد می شود. در ضمن فروشنده ها که می دیدند از تهران آمده ایم قیمت ها را بالاتر هم می گفتند . وارد پاساژ لوازم صوتی که شدیم تعدادی از خانم های مسافر را دیدیم که برای خرید آمده بودند این جا شلوغ تر از بازارهای دیگربود البته از قیمت ها خیلی خبر نداشتیم ولی به نظر بعضی از آنها با قیمت پایین تر عرضه می شدند ما قصد داشتیم که دوربین بخریم البته بعد فهمیدیم که قیمت با تهران تفاوتی ندارد چون شرکت سونی نمایندگی دارد و قیمت ها یکسان است البته فروشنده( مردی لاغر با لباس کردی به رنگ خاکی -کارکنان هتل هم این لباس را داشتند-  با چشمانی درشت و خندان آبی رنگ ) هم اصراری نداشت که این جا خیلی ارزانتر است و می گفت من از تهران خبر ندارم شاید مقداری گران تر باشد ولی به هر حال باز هم زرنگی خودشان را کردند آقایی هم در آنجا بودکه ما را دعوت به سلیمانیه می کرد با لخجه غلیظی صحبت می کرد فروشنده گفت او شما را به سلیمانیه عراق دعوت می کند خودش اهل آنجاست و کردی هم به زحمت صحبت می کند و فارسی هم به سختی حرف می زند . گفتیم مگر آنجا جنگ نیست که آقای مذکور گفت نه خیلی خوب است و فروشنده هم تایید کرد که نه جنگ نیست خیلی هم آرام و خوب است گویا بعد از ساقط شدن صدام مناطق کرد نشین عراق خوب رشد کرده اند و تا حدی به آرامش رسیده اند. فروشنده گفت کربلا هم خیلی خبری نیست نمی دانم آنجا یک نفر را دفن کرده اند سجاد کی؟ که مامان با تعجب نگاه کرد ! آرام گفتم خوب سنی هستند. فروشنده که متوجه شده بود گفت ما به همه احترام می گذاریم ولی سر قبر کسی نمی رویم ! خلاصه با کلی چک و چونه دوربین را خریدیم !!! وقتی رسیدیم به محل قرار دیدیم ماشین تور رفته و جا مانده ایم ! من و مامان شجاعم گفتیم بی خیال ! ایستادیم سر خیابان و یک ماشین به سمت هتل گرفتیم مامان سر صحبت را با راننده  که- مرد جوانی بود با مو های بور و چشمانی روشن - باز کرد مامان گفت که خوب شده است که به این منطقه می رسند و امکاناتی مثل این هتل را در اینجا ایجاد کرده اند راننده گفت : خانم اصلا به این منطقه رسیدگی نمی شود این هتل را هم یکی  از روستاییان ما ساخته است و 400میلیون تومان هم داده است تا مجوز اولیه را بگیرد. آقای راننده پسر عمه فروشنده دوربین بود و گفت که او تازه از لندن آمده است  سال ها در آنجا زندگی می کرده است البته بدون خانواده اش !

الان هم تجارت می کند . راننده خودش را به ما معرفی کرد – هیوا- و شماره تلفنش را داد که اگر چیزی خواستیم برای ما بفرستد.

وسایل را داخل اتاق گذاشتیم و رفتیم دریاچه زریوار حدود یکربع راه بود  یکطرف جاده تپه ها و درخت های سبز بودند و طرف دیگر مرداب . محوطه دریاچه که پارک مانند بود  را دکه های آب میوه فروشی ، تخمه و ساندویچ تقریبا اطراف پارک را پر کرده بود . چادر های مسافرتی هم چندتایی برپا شده بود ماشین های پارک شده بیشتر از آدمهایی بود که در پارک حضور داشتند.
 در یاچه بسیار زیبایی بود کمی فیلم برداری کردیم و گشت و گذاری و برگشتیم سمت هتل. باید بعد از صرف ناهار از مریوان خدا حافظی می کردیم. مریوان شهری آرام ، کوهستانی با مناظری زیبا خداحافظ البته یادت باشد که ما بازار اسلحه فروش ها را ندیدیم! فقط یک چیز را احساس کردم اینکه آنها ما را از خودشان جدا می دانند فکر می کردم که به خارج از کشور سفر کرده ام مهربان ولی غریبه ! تا می گفتی از تهران آمده ام سری تکان می دادند و می گفتند : تهرانی ها خیلی زرنگ هستند ! در ضمن مانند شهرستان های دیگر با دیدن غریبه های شیک و مدرن که اکثرا هم از تهران آمده بودند دست وپای خود را گم نمی کردند و عادی عادی برخورد می کردند در بازار متوجه شدم که مغازه دارها بسیار هوای هم را دارند مثلا ما که دنبال دوربین بودیم همه آدرس یک نفر را می دادند و تاییدش می کردند شاید اتحاد ! اصراری هم برای فروش اجناسشان نداشتند یا مثل مغازه دارهای تهران زبان بازی نمی کردند و یا مثل بعضی از آنها اخم و تخم هم نمی کردند برخوردشان عادی عادی!!! شاید برای این است که توریست در آن شهر زیاد رفت و آمد می کند. 

 اطلاعاتی درباره تاریخ و جغرافیای مریوان...

ادامه نوشته

سفر به کردستان2

روستای نگلروستای نگل

این روستا در 65 کیلومتری جاده سنندج- مریوان در استان کردستان قرار دارد جمعیت آن در حدود 2000نفر و 450خانوار است. نمای آن رو به جنوب و بر زمینی سنگلاخی بنا شده است. طول جغرافیایی آن 46 درجه و 21 دقیقه و عرض جغرافیایی 25 درجه و 18 دقیقه و در ارتفاع 1352 متری از سطح دریا واقع شده است. امرار معاش روستاییان از  راه  کشاورزی می باشد ولی امروزه بیشتر جوانان برای کسب درآمد به شهرهای دیگر کوچ می کنند.

از نظر پوشش گیاهی این روستا در بین زمین های کلاترزان و کوه های پر از درخت زاوروود غربی و سروآباد واقع شده است. این روستا در میان کوه های کره میانه، فژاکان، دبه ر، ده بم نه وکه ، قرار گرفته است. رودخانه کوماسی ( کوره وبر) در این منطقه واقع شده است که قبل از آلودگی محل تفریح و شنای اهالی روستا بود.

 

قدمت روستا:

 با توجه به آنچه که سینه به سینه نقل شده است و همچنین دو تپه تاریخی این منطقه ( کومه ره ش و قه لاگاه) قدمت این روستا به سده های پیش از اسلام می رسد در كتابهاى تاريخى از جمله حديقه ناصريه مطالبى به اين شرح آمده است: «در يكى از روستاى اين بلوك كه نگل ناميده مى شود مسجد قديمى به نام مسجد عبدالله عمران وجوددارد. در داخل مسجد روستاى نگل، قرآنى خطى از دوران گذشته وجود دارد كه بنا به اعتقادات و باورهاى مردم يكى از چهار قرآن خطى كه در زمان خليفه سوم به رشته تحرير و به چهار اقليم دنيا فرستاده شده است. به همين دليل مردم اعتقاد زيادى به اين كلام الهى دارند و براى حل مشكلات و گرفتاريهاى زندگى خود از آن يارى مى جويند. در اين ديار مردم قسم دروغ به اين قرآن را گناهى بزرگ و نابخشودنى مى دانند. چگونگى انتقال اين قرآن به روستاى نگل روشن نيست. اما با توجه به گفته ها و حكايات عامه، اين قرآن در دوران صفويه از دل خاك بيرون آورده شده است و از آن زمان در مسجد قديمى روستا به منظور زيارت اهالى نگهدارى مى شود.

 اسم نگل به چند معنی ذکر شده است:

1-     نگل به معنی ( به رده لان) زمین سنگی با سنگلاخ

2-     تغییر یافته کلمه نیل به معنی( گری ناگر) شعله آتش که نشان از ترویج آیین زرتشت پیش از اسلام در بین مردم این روستا دارد.

3-     نگل کوتاه شده کلمه

ادامه نوشته

سفر به کردستان 1

همیشه مردم کرد و سرزمین کردستان را دوست داشته ام با اینکه فقط مادربزرگ مادری ام کرد است ولی  شدیدا با این قوم احساس نزدیکی می کنم .

برای همین من و مامان تصمیم گرفتیم که با تور به کردستان سفر کنیم . روز آخر مرداد ماه ،  ساعت یکربع به 5 صبح صف طولانی از مردم با ساک و چمدان در مقابل فروشگاه شهروند آرژانتین تشکیل شده بود! اتوبوسهای سفید و زرد مانند چراغ خواب های غول پیکر به تاریکی دهن کجی می کردند! شوق سفر و چهره های خندان و لباس های مرتب مسافران خواب را از سر می پراند به نظر تمام مسافرها از طبقه متوسط و متوسط به بالا بودند ظاهرشان که این را نشان
می داد!

مسافرهای سرعین اتوبوس سفید ، کردستان اتوبوس زرد!

خود به خود صف  دو شقه شد!

لیدر مرد جوانی با پوشش امروزی بود و خوشرو و خوش برخورد!

بعد از کمی معطلی به راه افتادیم.

به درخواست لیدر مسافران تک تک خودشان را معرفی کردند.

اتوبوس ما در جمع شامل 48 نفر بود دو راننده ، دو لیدر و 44 نفر مسافر که خود مسافرها به دسته هایی تقسیم می شدند

1- دو خانواده، پدر و مادر و فرزندان

2- سه خانواده که زن و شوهر آمده بودند

3- سه خانواده، مادر و دختر

4- دو گروه که فامیلی آمده بودند مثلا مادر و پسر با  مادربزرگ و خواهر مادربزرگ

5- گروه شش نفره از دوستان دو دختر چهار پسر و گروه دیگر دو خانم میانسال مجرد

تقسیم بندی از لحاظ سن:

دو زوج مسن ، سه خانم مسن، و یک آقای مسن که بالای 70سال بودند.

سه بچه زیر 7 سال

18 نفر جوان (زیر 40 سال)

بقیه مسافران میانسال بودند

البته دو لیدر زیر 30 سال بودند

و یکی از راننده ها هم زیر 40 سال بود.

از لحاظ شغلی:

آقایان

یک نفر شغل آزاد

6 کارمند،3 دانشجو ، یک خیاط بازنشسته  

4 نفر محصل

یک کودک مهد کودکی

خانم ها:

2 نفر فرهنگی ،9 نفر کارمند ، یک نفر پزشک ،  10 نفر خانه دار ، 3 دانشجو

دو کودک مهد کودکی

برای آشنایی بیشتر هم مسابقه ای گذاشتند تا به این ترتیب با هم راحت تر باشیم ، هر کسی یک جمله امری
می نوشت و در کیسه می انداختند و سپس نام خود را هم در کیسه ای دیگر! و بعد بطور شانسی یکی از جمله ها و نام ها را لیدرها بر می داشتند و فرد مذکور می بایست آن کار را انجام دهد مثل خندیدن ، آواز خواندن، رقصیدن و...

ادامه نوشته