هبوط

 

 دست هايت

همان

 نفسي است

كه

خدا

در کالبد دميد

 و

ما

آفريده شديم؛

مي آفريندم

زن،

مانند حوا.

 

سوگند مي خورم

به قدرتت،

سجده مي كنم

در سجاده ات !

به اميد تو

گاز مي زنم

هر چه ممنوعه را

هبوط !

هبوط !

هبوط،

از همه ي عالم

عروج من

به آغوش

تو

مي شود !

 

 

 رها

 

 

سكوت،

اينجا پرده ها

حرف مي زنند

در آغوش هم

جفت جفت،

از

 آفتاب

و

مهتاب

مي گويند

 

 

چشم

بر دنياي

من

بسته اند

هيچكس

مرا

نمي بيند

 

"واژگون

در

دنياي خود"

رها

 

 

سفره آرايي

 

 

قاچ قاچ َ ش كرده ام

يك تلفن به

نوشين،

 تابستان،

كلاس سفره آرايي رفته بود

سلام

خوبي؟

...

ببين

با تمام ظرافت قاچ قاچ َ ش كرده ام

يك دست و يك اندازه،

فقط نوكش كوچكتر از بقيه است

مي گذاريمش وسط

سربلند و كوچك

قاچ قاچ َ ش كرده ا م

يك دست و يك اندازه

دور تا دور

ظرف بچينم؟

چه اندازه باشد؟

...

بايد

32 سال

 زندگي ام،

يا هر چند سال

خاطراتم،

را

در آن بريزم

دور تا دورش

اين قاچ قاچ هاي

سرخ

دلم

را

با سليقه ي تو

مي چينم

نوشين !

 

رها

 

نجوايي در گوش خودم

 

 

سازمان ملل

 

كنگره هاي خالي

بهانه

بهانه

حرف ها

در

واژه

واژه

علم

پيچيده !

 

ابهام

سرگرداني

در

نگاهي از حدقه در آمده!

 

فريادهاي خفه

به نشان

انسانيت

اخلاقيت!!!!!!!!!!!!

 

چكمه هاي

شهوت

در گوشه ي پنهاني شب

له ات مي كند

كامل!!

به مهر و نشان

عشق!!!!!!!!!

 

 

رها

روانش شاد!

 

 

 

 

وقتي تو نيستيقيصر امين پور
نه هست‌هاي ما
چونان‌که بايدند
نه بايدها ...

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي‌خورم

عمري‌ست لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي‌کنم
باشد براي روز مبادا

اما
در صفحه‌هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما چه کسي مي‌داند
شايد امروز نيز
روز مبادا باشد

وقتي تو نيستي
نه هست‌هاي ما
چونان‌که بايدند
نه بايدها ...

هر روز بي تو
روز مباداست.

 

 

قیصر امین پور