معجزه عشق
من عاشق علي حاتمي هستم و بودم دوراني كه شنيدم مريض شده است مثل ابر بهار گريه مي كردم و برايش دعا مي كردم باور كنيد شبها از ناراحتي و گريه نمي خوابيدم من عاشقي بودم كه فقط عاشق بود براي ارزش هايي كه داشت براي هنرش براي اينكه علي حاتمي ايران را دوست داشت عاشق ايران بود و به قول خودش سال ها بود كه داشت قالي مي بافت فيلم هايش را مي گفت در برابر نقد منتقدان كه چرا سبك و زمان و ريتم فيلم هايش يكي است! او واقعا قالي مي بافت جز به جز اين آب وخاك را به همان باشكوهي و ارزشمندي قالي ايران به تصوير مي كشيد و ديديد و ديدند كه اين قالي جاودانه شد! در دانشگاه بودم كه خبر فوتش را شنيدم اكثر دوستانم از عشق من خبر داشتند و به همين دليل هم به ديدنم مي آمدند و تسليت مي گفتند تمام مراسمش را شركت كردم چه با شكوه بود شايد خيلي ها باور نمي كردند كه اين همه جمعيت حضور داشته باشند طوري كه مراسم تشعيع با مشكل مواجه شد چون تدارك اين همه جمعيت را نديده بودند عشق را باور نداشتند حق اين عاشق بود كه معشوق هايش در مراسمش شركت كنند , براي رفتن به بهشت زهرا ماشين كم آمده بود از مردم مي خواستند كه ديگر بهشت زهرا نيايند چون امكانات نيست , خيلي ها با ماشين خودشان آمده بودند آن روز تلخ بود اما خيلي با شكوه بود مثل آثار خود او شايد گاهي طعم تلخ داشتند اما شكوه و زيبايي هاي تصاوير و از همه مهمتر سخن ها تلخي را با معنا مي كرد طوري كه گاهي از شيريني شيرين تر و دل انگيز تر بودند. در اين بين خاطره اي كوچك را مي گويم: در يكي از مراسم هايي كه برايش در مسجد الغدير برگزار كرده بودند كلاس مهمي بااستاد سختگيري داشتم و اگر غيبت مي كردم مشكل ساز مي شد دودل بودم به حافظ گفتم نظرت چيست بروم يا نه؟ اين شعر آمد : قدم دريغ مدار از جنازه حافظ/ كه گرچه غرق گناه است مي رود به بهشت! پس رفتم , استاد آن روز حضور غياب نكرده بود! حالا ادامه ماجرا يكي از دو جلد را در كيفم گذاشتم و دومين جلد چون جا نمي شد در دستم گرفتم وارد آزمايشگاه كه شدم تمام نگاه ها روي من متمركز شد دليلش را هم كه گفتم ! استاد تعارف كرد كه بنشينم كتاب را از پشت روي ميز گذاشتم . خنديد و گفت خوب يك چيز هايي به من گفتند ولي اين نمره امكان ندارد كمي من و من كردم و از آنجاييكه پر چانه هم بودند سر صحبت باز شد يكدفعه به كتاب اشاره كرد و گفت كتاب آقاي بازيگر است؟ گفتم : نه زندگي نامه مرحوم علي حاتمي نوشته آيدين آغداشلو!!! كتاب را برگرداند دستش را روي عكس علي حاتمي كه مي كشيد دستش مي لرزيد نگاهي به من كرد و گفت دوستش داري؟ گفتم عاشقشم !!! باورتان نمي شود نگاه او به من كاملا عوض شد و سر صحبت از هنر باز شد خوب مثل اينكه آشنا در آمده بوديم هر دو از دوستداران علي حاتمي, البته من عاشق تر ! گفت چايي بياورند و اصلا هم نگران نمره نباشم كه حل است! در اين بين هم دانشجوهاي پسر متلك پراني مي كردند چون فكر مي كردند كه خبري شده ! “خوب ما هم قطام مي خواهيم يا قطاب مي خواهيم استاد!!!“ البته زيرلبي و آرام ( آن موفع سريال حضرت علي پخش مي شد) ولي ديگر و برايم مهم نبود . استاد را هم شناختم او هيز نبود بلكه به دلايلي رفتارش با بقيه فرق مي كرد شايد اينكه بي رياتر و بي شيله پيله تر بود ! مشكل حاد مرا عشق بي رياي من حل كرد حتي با اينكه ظاهرا معشوق من در اين دنيا نبود با اينكه زماني هم كه در اين دنيا بود يكبار هم از نزديك نديدمش و حتي صدايش را هم زنده نشنيدم ولي او در دنياي من حضور داشت و دارد به اعتقاد من اگر واقعا عاشق باشي حتي اگر اين عشق به هدف و مقصودي هم ختم نشود باز هم سودمند است نمي دانم چرا ولي به حافظ ايمان دارم كه گفته است :
دلا در عاشقي ثابت قدم باش كه در اين ره نباشد كار بي اجر
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۵ ساعت 1 توسط رها
|
و رسالت من این خواهد بود