دختر بسيار ثروتمند شده است و يكي از مهندسان برج ساز معروفي است كه پروژه هاي بسيار مهمي را در دست دارد. در همين زمان است كه منشي او خبر مي دهد كه فردي به نام آرش با او تماس گرفته و تلفن خود را گذاشته است شادي خوشحال مي شود و لي از تماس با او امتناع مي كند زيرا متعقد است كه وقت اين كارها را ندارد. شب, هنگام برگشت به خانه پيتزا سفارش مي دهد پيك (بهزاد فراهاني) پيرمردي است كه پيتزا را خيلي دير بدست او مي رساند و در ضمن پيتزا هم بسيار به هم ريخته بود چون مرد از موتور افتاده بود. به هر حال شادي هنگامي كه مي خواهد پول مرد را حساب كند در خانه به رويش بسته مي شود و موقع صحبت با مرد چراغ راهرو مدام خاموش مي شد و شادي با تعجب روشنش مي كرد! پيرمرد از گرفتن همه پول امتناع مي كند و موقعي كه شادي مي خواهد به او كمك مالي كند او مي گويد كه تو نمي تواني به من كمك كني تو مگر به خودت مي تواني كمك كني كه شادي با تعجب مي گويد من هر كاري كه بخواهم مي توانم بكنم ولي تو چي؟! مرد در بسته آپارتمان را براي او باز ميكند! و به او مي گويد تو آدم خوبي هستي و فقط خوشبختي را نمي شناسي! بگرد و پيداش كن! خوب از اين به بعد فيلم به مقايسه دو موقعيت كه پيش پاي شادي بوده مي پردازد حالا شادي به خواست پيرمرد زن آرش است آن هم در بدترين وضعيت ممكن! آرش به دلايلي به كار موسيقي نپرداخته و مسافركشي مي كند آنها دو بچه دارند و در آپارتماني زندگي مي كنند كه ساكنان آن از اقشار متوسط وشايد پايين جامعه هستند ! يك كارمند اخراجي بانك, كارگر پيتزا فروشي. شادي در هنگام ورود به اين موقعيت بسيار گيج و ناراحت است ولي بنا به گفته پيرمرد بايد خوشبختي را در همين جا پيدا كند! شادي كم كم با محبت هاي همسرش واينكه مي فهمد حضورش چقدر براي او و كودكانش مهم است و زماني كه مي بيند تنها دلخوري همسر او زماني است كه او روز سالگرد ازدواجشان را فراموش كرده! طعم خوشبختي را مي فهمد! خوب از آنحاييكه فيلم زمينه كمدي داشت افراد آپارتمان صميمي و انسانهاي خوبي بودند و تصميمي داشتند كه با هم رستوراني را افتتاح كنند. پس شادي از قدرت مديريتش استفاده مي كند و رستوران را باز مي كنند البته از آنجاييكه آقاي فيلمنامه نويس و كارگردان دقت نكرده بودند باز هم كار اصلي را شادي خانم مهندس انجام داد چون بنا به نظر شادي تبليغ براي رستوران بسيار مهم بود كه اين كار را از طريق نفوذ شخصيت خانم مهندسي اش انجام داد كه اين قسمت به نظرم لطمه بزرگي به فيلم زد! البته شايد بگوييد كه اين دست فيلم ها فقط براي خنديدن وشادي است كي جدي مي گيره ولي من مخالفم ! همه چيز را جدي بگيريم قشنگتره چون لحظه اين كه داريم مي خنديم و شاد هستيم را ارزش گذاشته ايم! خلاصه حالا ديگه شادي خانوم حسابي به زندگي جديدش انس گرفته و حاضر نيست به موقعيت قبلي برگردد! كه ناگهان از خواب بيدار مي شود و ديگر تصميم مي گيرد آرش را كه الان موسيقيدان بزرگي شده و براي اقامت به اتريش دعوت شده است را پيدا كند(البته شادي خانم از اين مساله آگاه نبود تا ديدن او) آرش در تمام اين مدت به وفادار مانده و يادگارهاي او را نگه داشته است و در آخر هم به درخواست شادي براي ماندن در ايران و ازدواج با او پاسخ مثبت مي دهد!
راستي خوشبختي يعني چي؟ اينكه آدم خوبي باشي و با استفاده از امكانات ذاتي ات به خواسته هايت برسي و راه را براي زندگي خودت و ديگران نوراني كني! و اينكه بداني دوستت دارند و دوستشان داري! شادي موقعيت اول نه كسي رو دوست داشت نه مطمئن بود كه دوستش دارند حتي از لمس آدمها منزجر مي شد ولي شادي دوم كم كم ياد گرفت كه آنهايي را كه دوستش دارند را دوست داشته باشد و برايشان فداكاري كند!