بهار می آید
بهار می خواهد بیاید.
دخترک دایره بدست
چهره سیاه کرده،
حاجی فیروز شده است.
روسری قرمز و سبزش 
رنگ وروی بهار دارد.
چهره ی به رنگ سیاه آلوده اش،
نشانی از
" روسیاهی به زغال می ماند"
دارد.
روسیاهی کیست؟
بر چهره ی معصوم این کودک!
دست در دست خواهر کوچکش
در خیابان های شلوغ پایتخت دایره می زنند
دست دراز می کنند
تا به ازای سکه ای،
اسکناسی،
آمدن بهار را تبریک بگویند!
روسیاهی کیست؟
بر چهره ی بی گناه این دختر خردسال
که درسرمای زمستان
با دستانی سرخ و یخ زده
بر دایره بکوبد
با صدای ریز و کودکانه ی خود
بانگ گوش خراش شهر و ماشین ها را در هم بشکند
تا شاید ترحمی برانگیزد
پولی در دستانش بنشیند!
روسیاهی کیست؟
نازنینم !
رو سیاهی کیست؟
که دامنگیر تو عزیز بی گناه شده است؟
روسیاهی کیست؟
که مرا اینچنین عاجز کرده است،
چنین ناتوان کرده است.
که به کذاشتن اسکناسی در دستان تو بسنده کنم .
عزیزم
روسیاهی کیست؟
که اینگونه مرا بی رحم کرده است
که حتی نام تو نازنین را نپرسم
حتی سرگذشتت مرا کنجکاو نکند.
روسیاهی کیست؟
نازنینم !
روسیاهی کیست؟
و رسالت من این خواهد بود