گریه ام را

در پس

دفترچه ای

که یادگار داده ای

پنهان می کنم.

می نویسم،

از  آن،

ظهر ناخوانده ای
که

مرا

به میهمانی

تو برد!

از آن،

فرجام نافرجام،

از آن،

پرنده شدن

در قفسِ

بهت و حیرت

ناآگاهی

ندانستن و ندانستن.

فریادهای خاموش و بی صدا

که در

واژه های

محبت آمیز

نامردت

گم می شدند،
زخم هایی

که هرروز

نمک می خوردند،

و

نوازش های هوس

که،

 مرهم می شدند.

***

اکنون

پرنده ای

بی بال و پر

در قفس،

قلم بدست،

در

"دفترچه ای یادگاری"

فقط می نویسد،

فقط!