گرفتارم،

 

گرفتار ثانیه ها

و

 

لحظه ها.

 

روزگارم

 

انباشته ای از این لحظه هاست،

 

که

 

هرکدام به رنگی است،

 

لحظه هایی که عمرم را آب می کنند،

 

خاطراتم،

 

در این لحظه ها

 

منجمد شده است،

 

یخ زده است،

 

هرگاه

 

نگاهش می کنم

 

خودم را می بینم،

 

چهره ی گذشته ام را

 

نه اکنون ام

 

آینده ام؟!

 

شاید حضور لحظه ها در لکه های

 

ته فنجان قهوه !

 

فنجان را وارونه می  کنم،

 

تا بخواند،

 

آینده ام را !