داغ سیگار
روی دستم
را
با سیگار،
داغ می کنم.
می سوزد.
فریاد را در سینه حبس می کنم،
از ته دل می خندم،
آرام شده ام.
سوختم،
و
فهمیدم،
چرا سوختم؟
آه!
چه خوب !
سوز مبهم دلم،
شاید،
مدتی،
گم شود.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین ۱۳۸۶ ساعت 20 توسط رها
|
و رسالت من این خواهد بود