كاش پرواز نمي دانستم

 

از حصار انديشه!

 

درگير طوفان دانسته ها،

 

محصور در جنگل آتش گرفته ي روياهاي دور و دراز،

 

ذوب شده در گدازه هاي رخسار گُر گرفته ي دلدار،

 

 

***

 

 

دلم را در مشت  انديشه هايم خرد مي كنم.

 

بال هايم،

 

بال هايم

 

شكست !

 

رها