مشت اندیشه
كاش پرواز نمي دانستم
از حصار انديشه!
درگير طوفان دانسته ها،
محصور در جنگل آتش گرفته ي روياهاي دور و دراز،
ذوب شده در گدازه هاي رخسار گُر گرفته ي دلدار،
***
دلم را در مشت انديشه هايم خرد مي كنم.
بال هايم،
بال هايم
شكست !
رها
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین ۱۳۸۶ ساعت 12 توسط رها
|
و رسالت من این خواهد بود