كه به ترياك اعتياد دارند و پنهان كرده اند چرا نگفته اند زيرا با ديدن تهمينه يك دل نه صد دل عاشق شده اند و ترسيدند كه او را از دست بدهند ! چه دوست داشتني ! چون من تو را دوست دارم تو بايد هر كاري من مي گويم انجام دهي همين!!!! تهمينه بارها تلاش كرد كه او را ترك دهد ولي نشد به قول خودش طلاق نگرفت چرا كه مي شد بيوه ميوه و بد مي شد ! حالا بچه دار شو ! شد يك دختر نازنين ولي ديگر فشار اخلاق بد شوهر آنقدر زياد بود كه تهمينه كه به مهرباني صبوري در بين همه معروف است ترك خانه و زندگي مي كند! بچه 11 ماه از ديدن مادر محروم مي شود چرا تا تهمينه برگردد سر خانه و زندگي گويا به دادگاه هم اعلام كرده بودند كه تهمينه رواني است .11 ماه دوندگي تا بتواند حضانت دخترش را كه هنوز سه سالش هم نشده بگيرد ! مي گيرد دم در پاسگاه همسر به تهمينه مي گويد بگذار سه روزي پيش من باشد تهمينه باز هم دلش مي سوزد و قبول مي كند همين كه بچه در بغل پدر مي رود پشيمان مي شود پدر سوار ماشين مي شود تهمينه دستگيره در را گرفته بود كه بچه ام بچه ام! پدر , همسر به راننده كه فاميلش هم بوده مي گويد حركت كن تهمينه تنها چيزي كه به ياد دارد اين است كه سرش محكم دارد به زمين مي خورد همسر و پدر مهربان هم ماشين را نگه نمي دارد نتيجه اينكه تهمينه از ناحيه مغز و گردن آسيب مي بيند و در ضمن اگر نزديك پاسگاه نبود شايد كسي هم به دادش نمي رسيده و بايد جان به جان آفرين تسليم مي كرده! به خاطر روحيه بالايي كه دارد شايد زود خوب مي شود چون خودش مي گفت به خدا مي گويم جرات داري من را خوب نكني و مدام در حال روحيه دادن به خودش است الان كمي قدرت تكلمش را از دست داده و سمت چپ بدنش هم لمس است او سعي دارد با ورزش هر چه زودتر خوب شود روحيه خوبي دارد ولي وقتي ناگهان مي زند زير گريه دل سنگ هم برايش آب مي شود در حال گريه مي گويد به خاطر بچه ام اينطور شدم الانم نگرانشم ولي ديگه نمي خواهم پيشم باشد و دوباره مي زند زير گريه تهمينه مي داندكه دختزش را بعد از 4 سال دوباره به پدر مي دهند ! نمي داند كه چه كار كند؟ فقط مي گفت نگران بچه ام هستم و گريه مي كرد. فكر مي كردم تهمينه فقط سرتاسر شادي ونشاط و صبر است ولي در بيمارستان ديدم كه چه بي خود تهمينه ها را مي شكنند!!!! عروس 14 ساله مهرناز كوچكترين دختر خانواده اي پولداراست كه تمام خواهر برادرها تحصيلكرده هستند و خوشبخت هم هستند. 14 ساله است كه خواستگار خوبي كه آقاي مهندس است و خانواده خوبي هم دارد سرو كله اش پيدا مي شود خانواده برخلاف سنت هميشگي با ازدواج زود او موافقت مي كنند عروس 14 ساله به شهر داماد كوچ مي كند مدتي را نزد خانواده شوهر مي گذراند چرا كه همسر بايد به سربازي مي رفت اولين كودك خود را كه در 15 سالگي بدنيا مي آورد دور از پدر بزرگ مي كند . همسركارخانه اي مي زند و مشغول كار مي شود كه به علتي كارخانه آتش مي گيرد و جهاز مهرناز هم كه در طبقه بالا بوده دود مي شود و هوا مي رود. مهرناز دختري جوان در كنار همسري به زندگي مي پردازد كه راحت است با خانم ها كار مي كند و مراوده دارد بطوريكه حتي شايعه شده بود كه او يكي از همكارانش را صيغه كرده است او تحمل مي كند ولي زير بار نمي رود و همسر هم او را توجيه نمي كرده و در ضمن هم حاضر نبوده كه كمي به دل مهرناز راه بيايد البته پدر شوهر هم دست كمي از همسر نداشته است بطوريكه مي گويد كهنه هاي بچه ها را مجبور بودم صبح زود يا آخر شب بشويم چون پدر شوهر مي گفته كه دستشويي و حمام بو مي گيرد و او بايد لب حوض در حياط رخت ها را مي شسته حتي در سرماي زمستان و روي يند هم نبايد رخت ها را پهن مي كرده و مجبور بوده كه در اتاق پهن كند كنار بخاري كه زود خشك شوند. اين البته يكي از مصيبتها ومشكلات است كه خيلي هم دردناك نيست ولي برا عروس 15 16 ساله اي كه در رفاه بوده بسيار مشكل بود. او از همان موقع به خاطر غروري كه داشته حاضر نبوده است كه با خانواده اش در دل كند و مي گويد همه آنها خوشبخت بودند و برايم سخت بود كه بخواهم چيزي بگويم در ضمن همسر خود را بسيار دوست مي داشت. ولي همسر فقط از او انتظار داشت كه بچه بزرگ كند خانه داري كند ولي نحوه تربيت و تصميم گيري به عهده خودش بود و زن حق هيچ احضار نظري را نداشت. مهرناز كه از بچگي در اين خانواده بود همسر را صاحب خود مي دانست دعوا مي شد كتك مي خورد بعد هم التماي كه تو رو خدا مرا ببخش و قهر نكن!!!!! تا اينكه بزرگتر شد ديگر تحمل اين وضعيت سخت بود ورشكستگي هاي پشت سر هم همسر كم پولي ها سختي هايي كه فرزندانش متحمل مي شدند و همسري كه مدام به علت يا بهانه كار در سفر بود او را از پا انداخته بود از همه بدتر رابطه هاي تلفني ويا حضوري كه با زنان ديگر داشت و مي گفت من آنها را راهنمايي و نصيحت مي كنم فقط همين من با هيچ زني ارتباط ندارم و اگر هم اعتراضي مي سد و يا اشاره اي كتك بود و كتك!!! خوب مهرناز دچار افسردگي شديد و بيماري روحي شد نمي خوابيد و نصف شب از خانه مي زد بيرون و راه مي رفت و راه مي رفت كسي به دادش نرسيد جز زن همسايه كه همدرد خودش است ولي او بسيار زيرك تر و با روحيه تر! بهتر اس ولي باز هم همسر رعايتش را نمي كند البته بهانه بسيار خوبي شد براي ترك او! تو لايق من نيستي تو ديوانه اي تو ..... و مي رود راستي همسر مهرناز يك بار هم لباسي را يه سليقه او نخريده بود حتي جوراب و حتي اگر چيزي هم براي آنها مي خريده مي گفته اين را با خانم فلاني خريدم به قول مهرناز حسرت به دلم مانده كه مرا هم آدم حساب كند و نظر مرا هم بپرسد!