
ابرها گريان بر مزارش دانه مي ريزند گلهاي وحشي شهوت وار سر از خاك بيرون مي آورند
باران بنوشند. گلها گلبرگ پر پر كرده بر زمين مي ريزند. دانه هاي باران نفس داغ اشان را سوزان تر مي كند. مي رقصند در نسيم، طربناك! چلچله آواز عشق مي خواند، صدايش با صداي باران همنوازي مي كند. نسيم هيجان زده سر تكان مي دهد دامان مي جنباند دستها بر آسمان شور و شيدايي به پا مي كند. طوفاني است اينجا. سماع است. خاك به پا خاسته به آسمان مي رود، گاه با باران مي آميزد خيس و اشك گون به زمين مي آيد. داغ شقايق است. گونه هاي آسمان باراني است. ابرها سياه پوشند. زمين خيس است و بي تاب!
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 23 توسط رها
|
و رسالت من این خواهد بود