دغدغه های بارانی
برای دوستم نیره و خاطراتش
آن روزها
دغدغه هايم را
با فنجاني قهوه
سر مي كشيدم
چشمان سبز
نيره
ته مانده ي دغدغه ها را
در
نقش هاي قهوه تفسير مي كرد
مي خنديديم
آنقدر كه اشك مي ريختيم
گارسون
جعبه ي دستمال كاغذي
را
روي ميز مي گذاشت
كافي نبود
به ايوان مي رفتيم
تا اشكهايمان
باغ را سيراب كند
حالا ديگر
ميز ما
يكي از ميزهاي
ايوان است
رزرو ما
درختان و گلها
مي خوانندمان
مي خواهندمان
با دغدغه ها
و
اشكهايمان
رها
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 7 توسط رها
|
و رسالت من این خواهد بود