شمشير از پشت بسته اند

لكه هاي خون

جاري است

در روياهايشان.

 

ديشب

خوابشان را

ديدم

 

عجوزه اي سياه

دستانش را

بسته است

به امر

 مُهر و كاغذ

 

نفس نفس

در تعقيب است

 

توبه ي قلب را نمي پذيرد

عجوزه

به امر

مُهر و كاغذ

 

با زور و نيرنگ

عشق مي خواهد

به خاطر

مُهر و كاغذ

 

اين برگ پوسيده

قلب ها را به اسارت گرفته است

به سود عجوزه!

 

عشق نقاب دروغ دارد

عجوزه دلش مي شكند

اما سياه و شاد مي خندد.

   

دل رها

دل رها است

 

عشق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 عشق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !!

بگذار

در آغوش عجوزه بپوسد!

 

رها