سپیده سر زده است،

خنکایی صورتم را می سوزاند

می خندم،

 

پوست دستم

صورتم

را

می چشد

ملس است و نم ناک.

 

سازی می زند

امروز،

می رقصم

یواشکی

برای فردا.

 

جاودانه لحظه هایم

مگس می پرانند

دور شیرینی

 

سیگاری روشن  می کنم

به افتخارشان

دود می شوم

 

دست می زنند

اوج می گیرم

به فردا می رسم

 

خاکسترها

سرگردان

در دامان دیروز

جان سپرده اند

تا

یادواره بسازند.

 

رها