این روزها
گاهي دلم براي اين روزها تنگ مي شود:
صداي رفتن بي صدا،
چشمهاي بي نگاه
دستهاي معلق
كه
روي شانه ي
زمان
تلو تلو
مي خورد.
گويا
پرتاب شده ام!
اكنون
منتظر ِ
حادثه ؟
نه!
شايد
نگاه ،
ديدار
صدا
يا
...
نه
همان حادثه اي ديگر،
براي پرتابي ديگر
به تازگي
آغوش دوباره ي
"او"
رها
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۶ ساعت 15 توسط رها
|
و رسالت من این خواهد بود