گاهي دلم براي اين روزها تنگ مي شود:

 

صداي رفتن بي صدا،

چشمهاي بي نگاه

دستهاي معلق

كه

روي شانه ي

زمان

تلو تلو

مي خورد.

 

گام ها

بی هدف،

راهی

به نشانِ

 تيرِ فلک

 

گويا

به ناگاه

پرتاب شده ام!

 

 

و

 

اكنون

منتظر ِ

حادثه ؟

نه!

 

شايد

نگاه ،

ديدار

صدا

يا

...

نه

همان حادثه اي ديگر،

 

براي پرتابي ديگر

به تازگي

آغوش دوباره ي

 

 

"او"

 

 

رها