قصه نور و عشق
غرق در دود سيگار
طعنه هاي عجوزه را
خاكستر مي كنم:
خواب طلايي ماه
را
در آغوش شب
به سخره گرفته است!!!
گردي ماه شب چهارده
اندام استخواني اش
را به لرزه در آورده!
نور نديده،
از عشق مي ترسد
استخوانهايش را چماق كرده
به ماه بركه
می تازد
دشنام مي دهد.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی ۱۳۸۶ ساعت 20 توسط رها
|
و رسالت من این خواهد بود