سفر به کردستان 1
مشغول مسابقه بودیم که به تاکستان رسیدیم در رستوران ایرانگردی و جهانگردی صبحانه خوردیم . خیلی خوب است که این سازمان رستوران هایی را در بین راه و محل های توریستی ایجاد کرده است چون هم از لحاظ بهداشتی خیال مسافران راحت است و هم اینکه رستوران ها از لحاظ ظاهر زیبا و خوب هستند.
در اتوبوس ادامه مسابقه برگزار شد
و بعد هم یکسری راهنمایی های لیدر و گوش کردن به موسیقی تا برای صرف ناهار وارد شهر همدان شدیم. جالب بود با اینکه مسافرها با هم نسبتا آشنا شده بودند ولی به غیر از من و مامان و چند گروه دیگر بقیه مایل بودند که جدا از سایرین روی میزهای جدا ناهار بخورند و این مساله باعث ناراحتی مسئول سالن شده بود چون میز برای مشتری های دیگر ممکن بود کم باشد به هر حال به خیر گذشت و مشتری با تعداد میزهای خالی برابر شد.بعد از بخور بخورها حالا دیگر نوبت رسیده بود که به مقصد اصلی یعنی مریوان فکر کنیم. لیدر توضیح داد که منطقه کردستان بسیار محروم است و در طول مسیر سرویس بهداشتی مناسب خیلی سخت پیدا می شود و همچنین نماز خانه و مسجد مثل شهرهای شیعه نشین زیاد نیست ولی در بین راه یک امامزاده هست ( البته درواز قران بود) که در آنجا می توانید نماز بخوانید.
البته باید این را هم بگویم که ما دومین گروه از مسافران بودیم که توسط تور به کردستان می رفتیم چو ن تور کردستان تازه یک ماه بود که راه افتاده بود و فقط سه آژانس مجری آن بودند.
در طول مسیر مناظر زیبا چشم نوازی می کردند تپه های کنار جاده بصورت خال خال آراسته به درختان زبان گنجشک بودند. در قسمتی از راه دشت هایی بودند که در آنها کشت صورت گرفته بود از دور به قدری توازن رنگ ها زیبا و دل انگیز بود که شاید هیچ انسان هنرمندی هر چند توانا نتواند آن زیبایی را خلق کند رنگ های قهوه ای و زرد و کرم در کنار هم و در قسمتی هم چند درخت و بوته سبز ! انگار پارچه های مخملین با بهترین و مرغوبترین رنگ آمیزی در سینه دشت پهن شده بود. جاده خلوت و زیبا مثل اینکه کسی به این دیار زیبا سفر نمی کند؟ به هر شهر و روستای کرد نشین که می رسیدیم مردم با نگاهشان ماشین را دنبال
می کردند و بعضی هم با دست تکان دادن به ما خوش آمد می گفتند .
اسامی خیابان ها و مغازه ها کمی با مناطق دیگر متفاوت بود ما در شهر سنندج توقف نکردیم ولی هنگام عبور از شهر میدان کاوه برایم جالب بود " کاوه" یا سالن بدنسازی اسطوره شاید بشود گفت نام های کردی و ایرانی در این منطقه بیشتر برای نامیدن مکان های عمومی کاربرد دارد! در شهرهای کوچک اکثر آقایان لباس کردی به تن داشتند شلوارهای کردی و یا لباسهایی که شلوار و بالاپوش به وصل است و با یک کمربند از هم جدا می شود و یک پارچه که بصورت ویژه ای بسته می شد و روی سر قرار می گرفت و خیلی از خانم ها هم با لباس محلی بودند البته در سنندج هم به همین صورت بود البته تعداد خانم ها خیلی کمتر و آقایان تا حدی! هنگامی که در کردستان هستی احساس می کنی که همه چیز اصیل و دست نخورده است از مصنوعات دست بشر انگار خبری نیست ؟ حتما هست اما در آنجا طبیعت و اصالت زندگی بدون شک غلبه دارد !
هیچ خسته نبودم و انگار نه انگار که از صبح زود در ماشین نشسته ام غرق در زیبایی ها شده بودم ! احساس می کردم که سال ها دور از وطن بودم و حالا به آغوشش بازگشتم دلم می خواست خاکش را ببوسم!
به روستای نگل ((NEGEl رسیدیم . روستایی کوهپایه ای که البته مانند ماسوله خانه ها بصورت فشرده کنار هم نیستند بلکه بصورت پراکنده پخش شده اند این در اکثر روستاها و شهرهای این منطقه نمایان بود . در روستای نوگل محلی است که به آن دروازه قران می گویند که در این محل یکی از چهار قرانی که در زمان خلافت عثمان نوشته شده بود که به سایر نقاط دنیا فرستاده شود وجود دارد. و به همین علت هم این روستا معروف شده است. این قران خطی که بر روی پست آهو نوشته شده است چهار بار دزدیده شده است و اهالی معتقدند که هر چهار بار هم بطور معجزه آسایی پیدا شده و به امام زاده بازگردانده شده است.( در باره نوگل و این محل شرح خواهم داد) من به مکان های زیارتی زیاد و متفاوتی نرفته ام ولی ساختار این محل برایم بسیار جالب بود . وضو خانه ها در داخل ساختمان بود قسمتی که شیرهای آب در آن قرار داشت پایین تر از سطح اتاق بود انگار حوض مستطیل شکل درازی در کنار اتاق درست کرده و در دیواره آن شیر آب گذاشته باشند در لبه های آن هم مستطیل های چوبی قرار داده بودند که افراد پاهایشان را روی آن می گذاشتند و وضو می گرفتند اتاق هم با فرش های منطقه کردستان پوشیده شده بود. در قسمت اصلی قران خطی را در سکویی قرار داده بودند و در حصاری از شیشه و میله دور از آن محافظت می کردند همان برخوردی می شد که در امام زاده های ما صورت می گیرد صندوقی بود که خیرات در آن جمع می شد و مقداری هم پول در پنجره دیگری که قرآنی دیگر در آن بود وجود داشت. یکی از افراد نیروی انتظامی هم آنجا بود که حتما مامور مراقبت از قران بود در این محل مجبور نبودی که چادر سر کنی و خادم آنجا هم هیچ تذکری برای حفظ حجاب نمی داد پیرمردی بود بسیار آرام و متین که تکه پارچه های سبز را به آنهایی که متقاضی بودند می داد و همچنین در آنجا یکسری سجاده دست بافت هم به قیمت هزار تومان می فروختند که من یکدانه برای مامان خریدم . فضایی بسیار روحانی در آنجا حاکم بود دست کم من این احساس را داشتم خیلی راحت با خدای خودم درد دل کردم برعکس همیشه مایل بودم بیشتر در آنجا بمانم.
و رسالت من این خواهد بود