دچار نیستم ؟!!!

دچارم و سرگردان

در میان بازی های گرد و غبار !

 

صحنه؛

تاریک است

تنها

آن نور ترد و نازک،

 بیچاره ام کرده است؛

"سایه ای در رویاهایم در جستجوی حضور"

چشمانم را می بندم

محکم!

نور و سایه در کاسه ی چشمم تا قلبم امتداد یافته اند.

نمی بینم

دستانم را بگیرید،

آن غبار بر من چنگ انداخته است

حس َ ش می کنم؛

آه!

سایه در آغوش من؟!

یا

من، در آغوش او؟!!!

گرم می شوم...

خواب می بینم برای همیشه!

 

 

  رها