بی پرده،

عریان

و

رها

بر مزاری گمنام

به نوازش انگشتان عشق

می رقصد!

موسیقی

روح نواز

تار پود را می شکافد،

به سمت و سوی آشنایی ها.

سو سو یِ فانوس

در باد

آشفته،

پریشان

رو به خاموشی می رود!

تار تار گیسوان َ ش

زنده و پرشور

سرانگشت به صورت ماه می کشند؛

ماه ِ شب چهارده؛

به گوش می رسد زمزمه اش:

چه باک خاموشی فانوس را

نور ماه  ِتمام را عشق است !

حتی برای یک شب!


رها