دوباره تو
سحر را به شب دعوت کردم
تا بعد از سال ها آشتی اشان دهم
آشتی کردند
در آغوش هم
های های
می گریستند
غوغایی بود
ستاره ها و خورشید و ماه
دست در دست هم هلهله می کردند
دامن آسمان رنگارنگ بود
هیچ کس را به آسمان راه نبود
جز خود آسمانی ها
حتی پرنده ها هم
جرات حضور نداشتند
تندر
ابرها
باران
برف
باد
نسیم
در کنار هم شادی می کردند
خدا هم شاد بود
تو باز مثل همیشه
دور ازمن
لبخند می زدی
و
پر بودی از شور و شیدایی
ولی
هنوز
نگاه عاشقم
را
نمی خواندی!
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۸۵ ساعت 13 توسط رها
|
و رسالت من این خواهد بود