چند سال بعد
چمدان قرمز،
قفل و رمزش
لحظه هايم را نگران کرده است.
کتاب ها
لباس ها
و
شناسنامه
کودکی،
مدرسه،
دوستی ها
آه!
پدر و مادر را
گوشزد می کنند!
تردیدها!
بغض گلو
و
سد راهم!
انتظار.
تا
او
تا
زنگ تلفن
و
صدای او !
... :
صدایم نکن
تنهایی ام را خفه می کنی!
می خواهم حجم تنهایی ام را در "رکوردهای گینس " ثبت کنم!
صبر دیگر جایز نیست.
آن دورها را باید جست.
بی تو
بی من!
و
امروز می دانم
سال ها بعد....
....
عکسی از من خواهی دید:
تکه ای از پیراهن صورتی
آویزان از گوشه ی
چمدانی قرمز ، بدون قفل
نقش بسته
روی
دیوار اتاق زنی تنها!
رها
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 11 توسط رها
|
و رسالت من این خواهد بود