فریب
زمین را
چنگ نمی زنم
نوازش می کنم
راه، پی می گیرم
طولانی است
در اندازه جای نمی گیرد
همانگونه که سادگی ام !
لبخندی به وسعت همه ی من
"من"
شده است.
زمین و زمان
آویزان از تار گیسویم
دنگ دنگ
می نوازند
ساز نا کوک لحظه ها را
درد دارد
رنج دارد
رودست خوردنم
آنقدر!
که
بند بند
انگشت هایم
سرخ و ورم کرده
روح نوازی می کنند
"جاده "
سراب ِ پیچ در پیچ
در حلقوم می گیردم
دست به دامان ِ تنهایی
روی گردان از رویا
در
سکوت و شمع
تمام می شوم.
رها
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 11 توسط رها
|
و رسالت من این خواهد بود