با صدای باران از خواب بیدار می شوم، پرده نمی گذارد باران را ببینم ، به سمت پنجره می روم پرده را کنار می زنم و باران را تماشا می کنم گفتگوی پر سر وصدای آسمان با زمین و درختان ، برگ های درختان همسایه از این گفتگو به وجد آمده اند ، پر طراوت شده اند. سبزه ها پاییز را از یاد برده اند، سبز شده اند،

 نسیمی خنک از درز پنجره بدنم را نوازش می کند در آغوش دستانم  می روم ، سر که بلند می کنم گنجشکی را می بینم که در گوشه پنجره روبرو کز کرده است. دلم می سوزد یاد خودم می افتم ، زمانی که تنها بودم و تو را نداشتم، کز کرده در گوشه ای پرواز را از خاطر برده بودم ، باران را نمی شنیدم، بوی خاک باران خورده را استشمام نمی کردم ، پاییز ، بهار، تابستان و زمستان برایم یکسان بود. حالا که تو هستی ، صدای باران بیدارم می کند ، بوی خاک باران خورده عاشق ترم می کند. شاخه های خیس به من می خندند و با برگ هایشان از دور بازی می کنم همانطور که در کودکی از پنجره با آرزو دور از چشم مادرش بازی می کردم و حرف می زدم ، چقدر لذت بخش است ! این بازی شیطنت آمیز دور از چشم مادر ! پنجره را باز می کنم، نسیم خنک ، خندان در آغوشم می گیرد، با موهایم بازی می کند، گردنم را نوازش می کند و در گوشم از تو می گوید، لبخندی می زنم و همانند مادری که با کودکش حرف می زند می گویم ، نوازش های او گرمم می کند به هیجانم می آورد ! او از هر نسیمی نوازشگرتر و مهربان تر است. هیچ نمی گوید به سراغ شاخه های درختان می رود و مرا با او رها می کند. خورشید گفتگوی پر سرو صدای آسمان و زمین را قطع می کند حالا نوبت نور افشانی و گرماست . " به پا خیزید ای دانه های باران به آسمان بپیوندید به آغوش ابرها بروید تا دوباره! " گرمای خورشید دستانم را لمس می کند، از آغوششان بیرون می آیم به آفتاب می سپارمشان دستانی که دوستشان داری ! خورشید چشمکی به من می زند، می گوید دست های تو که او دوستشان دارد زیبا هستند ببوسم؟ می خندم و بلند می گویم نه خورشید خانوم او فقط باید ببوسد، فقط او ، خورشید من ، باران من !  او پرواز من است پرواز من به ذرات جهان. او مرا با آب و خاک و نور آمیخت و یکی کرد.