نا کجا آباد ../
كوله باري از خاطره را زمين مي گذارم و راه مي افتم جاده ناهموار است، مسير نامعلوم. شايد ناكجا آباد! به هر حال مي روم ! درختي نيست كه در سايه اش كمي استراحت كنم آفتاب هم
نمي تابد تا گرمم شود، سايه اي از نور در پشت ابرهاي خاكستري گاهي چشمكي مي زند تا مسير نامعلوم را گم نكنم. هراسان نيستم ، بي خيال با خاطري آسوده گويا اين بهترين است، بهترين مسير ، بهترين هدف !
مي روم ، مي روم. در آن برهوت چشمه اي زلال
مي بينم دستي به آبش مي زنم سرو صورتم را صفا
مي دهم آنقدر كوچك است كه نمي شود تن به آبش داد مگر ذره ذره آبش را بر تن بريزم ! چشمه !!! هيچ گل و گياهي! به نظر رسالتش همين صفا دادن به امثال من مسافر نا كجا آباد است. دلم نمي آيد از چشمه جدا شوم ولي راه مي افتم بايد بروم ...
نمي تابد تا گرمم شود، سايه اي از نور در پشت ابرهاي خاكستري گاهي چشمكي مي زند تا مسير نامعلوم را گم نكنم. هراسان نيستم ، بي خيال با خاطري آسوده گويا اين بهترين است، بهترين مسير ، بهترين هدف ! مي روم ، مي روم. در آن برهوت چشمه اي زلال
مي بينم دستي به آبش مي زنم سرو صورتم را صفا
مي دهم آنقدر كوچك است كه نمي شود تن به آبش داد مگر ذره ذره آبش را بر تن بريزم ! چشمه !!! هيچ گل و گياهي! به نظر رسالتش همين صفا دادن به امثال من مسافر نا كجا آباد است. دلم نمي آيد از چشمه جدا شوم ولي راه مي افتم بايد بروم ...
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۵ ساعت 14 توسط رها
|
و رسالت من این خواهد بود