شرم
تق
تق
تق
دق الباب است
به سویش می روم
بازش می کنم
آن سوی در
" پرهای صداقت آبی سهراب "
" کسی که مثل هیچکس نیست فروغ"
به رویم می خندند
شرمم می شود
در را
می بندم
من از شما نیستم !
بر می گردم
دوباره
سر زیر پتو می برم
و
می خوابم.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۵ ساعت 10 توسط رها
|
و رسالت من این خواهد بود