خون و اشك
خونت 
شور است!
به گمانم،
اشك هايت هستند.
آه !
نمي دانم،
اما نگرانت
هستم
در اين تاريكي
فقط مي توانم
نزديك تر بيايم
تا
پوست صاف
موهاي ابريشمي
و
گونه هاي نمناكت
را
حس كنم.
نزديكت مي شوم
تو را
تنگ
در ميان بازوانم مي گيرم.
آه!
نمي دانم،
اما ؛
دردت را
حس مي كنم.
حالا
كه در آغوشمي،
لرزيدنت
اشك ها يت
را
حس مي كنم
تنگ تر
در آغوشت مي گيرم
گازت مي گيرم
آه!
ديگر مي دانم
چون
دردت را نوشيدم
خون
را
روي لبانم
چشيدم
مي دانم
آنها
اشك هاي
من و تو
هستند!
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر ۱۳۸۵ ساعت 10 توسط رها
|
و رسالت من این خواهد بود