گذشت زمان آرامم نمي كند

تمام آنهايي كه مي گفتند

با گذر زمان  از دردهايم رها مي شوم

دروغ مي گفتند

من او را در گريه ي باران از دست دادم

من او را در هنگام جذر و مد آرزو مي كنم

برف هاي كهنه آب مي شوند

و از اطراف كوه ها سرازير مي شوند

برگ هاي پارسال در كوره راه ها دود مي شوند

اما تلخي عشق پارسال بايد باقي بماند!

در قلبم انباشته شده است

و تمام افكار قديمي زنده اند

صدها جا است كه با ترس مي روم

چون از خاطراتش پر مي شوم

و با آسودگي قدم به جايي مي گذارم

كه سراسر سكوت است

جايي كه

 هيچگاه

قدم هاي او،

درخشش چهره اش

را

حس نكرده ا ست

مي گويم:

"هيچ خاطره اي از او در اين جا نيست!"

پس

اندوهگين مي ايستم

و

او را به خاطر مي آورم

 

 (Edna St Vincent Millay (1892 -1950