گذشت زمان آرامم نمي كند
تمام آنهايي كه مي گفتند
با گذر زمان از دردهايم رها مي شوم
دروغ مي گفتند
من او را در گريه ي باران از دست دادم
من او را در هنگام جذر و مد آرزو مي كنم
برف هاي كهنه آب مي شوند
و از اطراف كوه ها سرازير مي شوند
برگ هاي پارسال در كوره راه ها دود مي شوند
اما تلخي عشق پارسال بايد باقي بماند!
در قلبم انباشته شده است
و تمام افكار قديمي زنده اند
صدها جا است كه با ترس مي روم
چون از خاطراتش پر مي شوم
و با آسودگي قدم به جايي مي گذارم
كه سراسر سكوت است
جايي كه
هيچگاه
قدم هاي او،
درخشش چهره اش
را
حس نكرده ا ست
مي گويم:
"هيچ خاطره اي از او در اين جا نيست!"
پس
اندوهگين مي ايستم
و
او را به خاطر مي آورم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۸۵ ساعت 14 توسط رها
|
و رسالت من این خواهد بود