بدون تو
شب است!
بالشم
تهي،

همانند سنگ گور
به من خيره شده است.
هيچگاه فكر نمي كردم
تنهایی
به اين اندازه تلخ است،
نه فقط
براي خوابيدن
و آرامش يافتن
روي موهايت !
در خانه ي خاموش و بي صدا
دراز مي كشم
لامپ
آويزان
بي نور
به آرامي
در ميان دستانم
حركت مي كند
تا
در تو خلاصه شوم
و
لبان داغم،
به آرامی
تو را لمس كند
به سمتت مي آيم
و
خسته و ناتوان،
خود را مي بوسم
ناگهان
از خواب بيدار مي شوم
تمام پيرامونم را
به آرامی
شب سرد فرا مي گيرد
ستاره ها
در ميان پنجره
مي درخشند
پس
موهاي طلايي تو
كجا هستند؟
دهان شيرينت؟
حال
من
در هر لذ تم
درد مي نوشم
و در هر شراب
زهر!
هيچگاه نمي دانستم
تنهايي
به اين اندازه تلخ است
تنها،
بدون تو !
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن ۱۳۸۵ ساعت 14 توسط رها
|
و رسالت من این خواهد بود