در میان چشمانم گریه کردی

خنده خنده در چهره ام جاری شدی!

روزگارم شد تو!

بقچه ام را می بندم

به سفیدی و گل گلدوزی اش

خیره می شوم

کودکی را به یاد می آورم

کودکی هایم برابر آزادی بود

می خواهم آزاد شوم

کودکانه گرمای دستت را لانه کردم

حالا مثل بزرگ ها جدی جدی تو را جدی گرفته ام

کودکی هایم را دوست دارم

برای تو بزرگی هایم را پاک می کنم

کودک می شوم کودک می مانم

گرمای دستت را می خواهم

بزرگ نمی شوم!